شرحهاى كتاب عقل و جهل

مؤلف در اين فصل لفظ كتاب آورده و اين كتاب را بابى نيست ولى در فصلهاى ديگر لفظ كتاب گفته است و باب‏هائى در آن آورده و از اخبار آخر اين فصل استفاده مى‏شود كه راجع به عقل و جهل كتاب مستقلى تنظيم شده و بعنوان مقدمه در اينجا درج گرديده است چنانچه كتاب فضل علم هم تتميم مقدمه است، توجه به اين نكته لازم است كه عقل در برابر جنون ذكر مى‏شود و اينجا برابر جهل آورده شده است، و به اين معنى جامعتر اعتبار شده زيرا جنون جهالت بى‏شعورى است و جهالت موارد ديگر هم دارد كه نادانى كردن و سرپيچى و اهمال در ضمن آنها است و عقل در مجموع اين اخبار در برابر همه اين معانى منظور است.

عقل به معنى خرد و خردمندى (نيروى تشخيص و سنجش و فهم و انقياد و فعاليت و درك مسئوليتى است كه به نيكى و خوشرفتارى مى‏گرايد) و به اين تفسير بر يك جوهر مجرد و مستقل هم كه معتقد حكما است تطبيق مى‏شود و بر نيروى معنوى و تابنده وجود انسان و فرشته و جن هم كه خردمندان عالم هستى در شمارند صادق است مراتب و معانى چندى كه براى عقل ذكر شده همه در اين تعبير مختصر مندرج است و اين حديث بر همه‏

 

عقايد و مراتبى كه براى آن گفته‏اند تطبيق مى‏شود.

عقل مجردى كه حكما صادر اولش دانند يك حقيقت نوريه‏اى است كه همه چيز در آن منكشف است و پيرو مطلق اراده حق است و مصدر هر نيكى است و به همين معنى بر خاتم انبياء (ص) منطبق است چه آنكه هر دو حقيقت را يكى دانيم يا دومى را نماينده تام حقيقت اول شناسيم چنانچه نيروى معنوى تابنده و درخشان يك مؤمن هم كه واجد عقل منظور در اين خبر است همين آثار را نشان مى‏دهد، خوب مى‏فهمد و مى‏سنجد و خوب كار مى‏كند و پيروى مى‏نمايد و درك مسئوليت مى‏كند و كردار و پندار نيك شعار او است. حياء يك غريزه وجدانى است و در وجود انسان مبدأ شرف و مروت و آداب بشرى است، وفا، صفا، راستى و درستى و امانت و خوددارى و عفت و جنبش براى تحصيل روزى و فضائل آثار حياء است. حياء وجدانى است كه بر اثر آن خجلت به انسان دست مى‏دهد و روى اين اساس مثلهاى چندى در زبان فارسى به وجود آمده است و هر كدام جمله‏اى حكيمانه و اخلاقى و آموزنده است:

1- به خجالت عيال و اولاد گرفتار نشوى- يك شعار خانه‏دارى است و مايه سعادت خانواده.

2- به خجالت طلبكار گرفتار نشوى- شعار وفا و راستى در برابر تعهدات مالى است كه در حقيقت، اقتصاد زنده و صحيح در هر اجتماعى بر آن استوار است.

دين مجموعه قوانين و دستوراتى است كه از حس خداپرستى سرچشمه مى‏گيرد و انسان را در روش زندگانى خود راست و مستقيم مى‏نمايد. متديّن يعنى يك مسلمان عادل و درستكار، عقل به تفسيرى كه گذشت (نيروى سنجش و فهم و فعاليت و درك مسئوليت) در محيط اخلاقى انسان همان دين دارى است، دين مجموعه اعمالى است كه از منبع حياء برخيزد و واكنش همان تابش خرد است و در باطن انسان.

 

تدبير زندگى و نيروى خوددارى پرتو هستى مطلق است و در همه موجودات كم و بيش وجود دارد و در زنده‏ها هويداتر است و در جانداران به خوبى روشن است تا جايى كه پاره‏اى از حكما عقل نوعى و مجردى كه رب النوعش خوانند براى آنها معتقدند و مسدس سازى زنبوران و مثلث‏بافى عنكبوتان را بدان نسبت دهند، در انواع مختلف جانداران از روباه تا عقاب تدبيرات عميق و شگفت آورى مشهود است كه انسان از آنها پيروى مى كند، از اين رو نبايد صرف تدبير زندگى دنيا و پيشرفت كار را خرد دانست، عقل و خرد كه تابش مخصوص مغز انسانى است جز مجرد تدبير زندگى و پيشرفت كارهاى عادى است، عقل و خرد بر آن تدبيرى بايد گفت كه رهبرى به مبدأ تا معاد را شامل باشد با توجه به مبدأ هستى انسان را به ستايش حق كشاند و با سلوك صراط مستقيم سرانجام بشر را به بهشت رساند. براى توضيح اين موضوع امام در روايت راجع به معاويه مى‏فرمايد: تدبير مؤثر در پيشرفت كارهاى دنيا و حفظ منافع مادى عقل نيست زيرا رهبرى به مبدأ و معاد ندارد و معاويه‏ها كه همه چيز را به دنيا فروخته‏اند خردمند و عاقل نيستند بلكه نيرنگ باز و شيطانند چنانچه مردمى كه حس دوستى حق را دارند و از مظاهرات آن شاد مى‏شوند ولى درك تشخيص آنها كوتاه است و نمى‏توانند بر جا بمانند و در مورد سختى دچار تزلزل مى‏شوند درجه تعقل كافى ندارند و مسئوليت آنها در حدود همان حس حق دوستى آنها است. اين حديث طبق قياس حملى كاملى است كه ضرب اول شكل اول گويند و بديهى دانند و پايه هر دليلى شمارند و در اينجا چنين نتيجه مى دهد كه هر عاقلى بهشت مى‏رود. در اين عابد عقيده به حق به طور اجمال وجود داشته و به اخلاص عبادت مى‏كرده ولى عقلش بسيار نارسا و كوتاه بوده، تجملات معمولى را براى خدا مقامى تصور مى‏كرده بدون توجه به اينكه اينها مستلزم احتياج است و خدا از آن منزه و برتر است و خشكيدن گياهان جزيره را بيهوده مى‏دانسته بدون توجه به اينكه در آفرينش آنها مصالح بسيارى است‏

 

كه يكى از آنها منظره خوبى است كه مورد استفاده او است. بعضى كيّس را مصدر خوانده‏اند و معنى او از آن فهم شود و ممكن است صفت باشد و در اين صورت معنى دوم انسب است.

پسر جانم دنيا دريائى است ژرف، بسيار جهانى در آن غرقه شده، بايد در آن به كشتى تقواى خدانشينى و آن كشتى را از ايمان پر كنى و بادبانش از توكل برافرازى، ناخداى آن خرد، و رهنماى آن دانش باشد و لنگرى از شكيبائى برايش بسازى. اين مجموعه‏اى است از صفات و خصال عقل كه نتيجه روشنى و نورانيت است و از صفات جهل و آثارش كه تاريكى درون و نادانى است، عواطف و احساسات انسان وقتى به نور عقل روشن شد و در كار و گفتار انسان اثر بخشيد و در جامعه منعكس شد اين مجموعه زيبا كه به نام جنود عقل منظور شده بوجود مى‏آيد و انسان سالمى را نشان مى‏دهد و چون عقل نابود يا سست شد و زندگى انسان بر پايه عواطف و احساسات محض كه اساس جهش و جنبش دام و دد است جريان يافت مجموعه تاريك و ناهنجارى به وجود مى آيد و لشكر شيطان خوانده مى‏شود و به عبارت ديگر اين صفات با انسان سالم و اضداد آن با انسان جاهل مجسم مى‏شوند.

 

براى توجه به حقيقت و خاصيت عقل، فهم و مطالعه نيروهاى انسانى لازم است.