باب 52 در موضوع يقين و صبر و تحمل بر شدائد و استقامت در راه دين

پ‏آيات بقره 4- وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ. نسبت به عالم آخرت و معاد يقين دارند.پ بقره 118- قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ. آيات و نشانه‏هاى توحيد را براى اهل يقين بيان كرده‏ايم.پ بقره 260- خداوند در مقام گفتگو با ابراهيم عليه السّلام ميفرمايد أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي. آيا ايمان نياورده‏اى؟ گفت چرا ايمان آورده‏ام ولى اين تقاضا (زنده كردن مردگان) براى ازدياد يقين و آرامش قلب است.پ انعام 75- وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ بابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را ارائه داديم تا در نتيجه از اهل يقين باشد.پ رعد 2- يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ خداوند آيات را تدريجا بيان ميكند باشد كه شما يقين بمعاد پيدا كنيد.پ طه 70 تا 73 فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى‏:  قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى‏.  قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى‏ ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذِي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا:  إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏:

ساحران مصر بعد از فهميدن حق و حقيقت براى تعظيم خدا بسجده افتادند و علنا گفتند ما بخداى هارون و موسى ايمان آورديم فرعون با كمال غرور و وقاحت گفت چرا بدون اجازه من ايمان آورديد؟! اين موسى همان بزرگ شما است كه سحر را بشما آموخته است بدون ترديد دست و پاى شما را بر خلاف هم خواهم بريد و شما را بر تنه درخت خرما بدار ميزنم تا بدانيد كدام يك از ما عذاب و شكنجه‏اش شديدتر و طولانى‏تر است.

ساحران گفتند هرگز تو را بر ايمان خود كه از دلائل و براهين محكم ريشه گرفته و بر خدائى كه آفريدگار ما است مقدم نخواهيم داشت هر چه ميخواهى بكن سلطنت و قدرت‏

 

تو فقط در باره همين زندگى پست دنيوى است: ما بخداى خود ايمان آورديم باميد اينكه گناهان ما را و آنچه را كه تو ما را بآن جبرا واداشتى كه در مقابل پيغمبرش با عمل سحر برخيزيم بخشوده و از ما بگذرد كه او است بهتر و پاينده‏تر.پ شعراء 24 تا 51 قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ الى قوله تعالى قالُوا لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ.  إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ.

موسى در جواب سؤال فرعون كه گفت خداى شما كيست؟ گفت خداى آسمانها و زمين و آنچه ما بين آنها است اگر يقين داريد تا آنجا كه فرمود سحره در مقابل تهديد فرعون گفتند. اين عذاب و شكنجه‏هاى تو اشكالى ندارد چون بازگشت ما بسوى پروردگار ما است و ما چشم اميد داريم كه چون در صف اول ايمان آورندگان قرار گرفتيم خداوند گناهان و خطاهاى ما را ببخشد.پ نمل 3 وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ آنها همان افرادى هستند كه بمعاد يقين دارند.پ عنكبوت 10 وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِي صُدُورِ الْعالَمِينَ.

پاره از مردم اظهار ميكنند كه ما بخدا ايمان آورديم و چون در راه دين مورد شكنجه قرار گرفت اذيت و شكنجه مردم مانند عذاب خدا ميداند (كه حتما بايد از تحمل آن خود- دارى كرد و براى حفظ خود از شكنجه مخلوق از دين خود دست برميدارد) و اگر نصرت حق فرا رسد ميگويد ما كه با شما مسلمانان همگام و همكار بوديم آيا خدا از اسرار سينه‏ها آگاه نيست؟پ لقمان 4 وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ آنها همانهائى هستند كه بآخرت يقين دارند.پ تنزيل 24 وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ ما آنها را پيشوايان قرار داديم و رهبرانى كه باراده ما مردم را هدايت مينمايند و اين مقام شامخ امامت را در اثر صبر و يقين شايسته شده‏اند.پ جاثيه 3 و 19 وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ- وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ در آفرينش خودتان و آنچه از جنبدگان در زمين پخش است آيات و دلائلى براى اهل يقين هست- اين قرآن عامل هدايت و رحمت است براى اهل يقين.پ ذاريات 20 و 21 وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ-  وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ.

در اين كره زمين نشانه‏ها و دلائل توحيد براى اهل يقين هست- و همچنين در وجود خودتان در صورتى كه بصيرت داشته باشيد.

 

پ‏طور 36 بَلْ لا يُوقِنُونَ بلكه اينان بمرض شك و ترديد و نداشتن يقين دچار شده‏اند.پ واقعه 95 إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ قطعا اين مطالب حقا يقينى است حاقّه 51 إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ.پ تكاثر 5 تا 7 كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ-  لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ-  ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ.

اين چنين نيست كه فكر ميكنيد اگر ميدانستيد و بطور علم يقين داشتيد دوزخ را ميديديد- بعدا بطور محسوس و ملموس يقينا مى‏بينيد.پ تفسير. وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ يعنى يقينى كه هر گونه شك و ترديد را از بين ببرد.

بيضاوى گويد يقين يعنى حالتى كه انسان با نيروى استدلال و برهان هر گونه شك و شبهه‏اى را از بين ببرد و پايه علم خود را محكم و متقن بنمايد و چون يقين از راه استدلال و برهان ريشه ميگيرد ذات خدا متصف بصفت يقين نميگردد زيرا در باره علم خدا استدلال معنا ندارد هر چه هست حضور و شهود است و همچنين بعلوم ضرورى و بديهيات يقين گفته نميشود.

وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي مرحوم طبرسى گويد يعنى خداوندا من البته ايمان دارم بقدرت تو ولى اين تقاضا براى ازدياد و محكم شدن يقين است كه حسن و قتاده و مجاهد و ابن جبير چنين گفته‏اند و گفته شده معناى اين آيه اين است اين تقاضا بمنظور اينست كه زنده شدن مردگان را با چشم ببينم كه در اثر تقويت برهان با شهود و ديدن سكون قلب و آرامش بيشترى در دل پيدا شود. و بعضى گفته‏اند معنا اين است كه من اطمينان قلب پيدا كنم كه خدايا تو درخواست مرا اجابت نموده و مرا همان طورى كه وعده داده‏اى خليل خود قرار داده‏اى.

وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ يعنى تا ابراهيم يقين كند كه خداى سبحان خالق و آفريدگار و مالك است.

يُفَصِّلُ الْآياتِ يعنى آيه‏اى پس از آيه‏اى ممتاز و جدا جدا ذكر ميكند تا براى تفكر و بينش مؤثرتر باشد و گفته شده باين معنا كه آيات و دلائل توحيد را با حوادث و رويدادهاى تازه بتازه كه در آسمان و زمين رخ ميدهد بيان و روشن ميكند.

لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ يعنى تا اينكه شما يقين به بعث و حشر نموده و بدانيد خدائى كه قدرت بر اين كارها دارد مسلم قدرت زنده كردن پس از مرگ را هم دارد و از اين آيه بدست مى‏آيد كه در امر دين تقليد غلط است و انسان خود بايد با فكر و تامل اصول پايه دين را پى ريزى نمايد و گر نه تفصيل آيات و توجه به دلائل معنا ندارد.

إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ يعنى اگر باور و يقين داريد كه خدا باين صفات (كه در چند آيه‏

 

بيان شده) بايد باشد و يا اگر يقين داريد باينكه اين چيزها حادث و مخلوق است و شما هم كه آنها را بوجود نياورده‏ايد و هر مخلوقى هم ناچار خالق و آفريدگارى دارد.

لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ يعنى در اين آزار و شكنجه‏ها ضررى بما نميرسد چون بازگشت ما به عنايات و الطاف پروردگار است.

خطايانا منظور از خطا همين انجام عمل سحر است أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ چون ما اول كسى هستيم كه موسى را تصديق نموده‏ايم.

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ يعنى با زبان فقط و چون در راه دين و اطاعت خدا آزارى بيند. جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ از ترس عذاب و شكنجه مردم از دين خدا روى ميگرداند و عذاب مخلوق را مانند عذاب خالق لازم الاجتناب ميداند (كما اينكه براى كافران شايسته است كه براى خوددارى از عذاب خالق از كفر خود دست بردارند) اين شخص عذاب و شكنجه موقت و زود گذرا را مانند عذاب اخروى دائمى ميداند چون قوه تميز و تشخيص ندارد در اين آيه از آزار مردم به لفظ فتنه تعبير نموده از جهت اين كه تحمل اين شكنجه البته مشقت و زحمت دارد. على بن ابراهيم صاحب تفسير گويد يعنى هنگام آزار يا برخورد با زيان و ضرر و فقر و فاقه و يا خوف و تهديد از طرف ستمكاران اين شخص ضعيف الايمان بطرف آنها ميرود و اين عذاب و تهديد را مانند عذاب دائمى الهى ميداند وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ منظور از نصر فتح و غنيمت است.پ على بن ابراهيم گويد منظور از نصر و يارى ظهور حضرت قائم عليه السّلام است خلاصه در آن وقت گويد ما را هم سهيم و شريك كنيد كه ما با شما بوديم و در دين اسلام بوديم ولى خدا باخلاص و نفاق و خلوص نيت و دوروئى كه در سينه‏ها هست داناتر است.

وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً .... على بن ابراهيم گويد چون خداوند ميدانست كه آنها صبر و استقامت كامل در تمام مصائب از خود نشان ميدهند مقام امامت و رهبرى را بآنها عنايت فرمود. و در دل آنها شك و ترديد اصلا راه ندارد.

وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ يعنى در آفرينش بديع خودتان و آن حالات و اطوار عجيبى كه در خلقت شما از آغاز پيدايش شما تا فرا رسيدن مرگ در زندگى شما هست در تمام اينها دلائل و نشانه‏هاى توحيد هست و همچنين در آفرينش حيوانات مختلف و گوناگون كه در روى زمين پخشند دلائل روشن است براى افرادى كه با تفكر و تامل در صدد يقين هستند.

وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ يعنى در اين كره زمين دلائل و نشانه‏هائى است كه دلالت بر عظمت و علم و قدرت و اراده و توحيد او و رحمت واسعه او دارد وَ فِي أَنْفُسِكُمْ‏

 

در وجود خودتان هم دلائلى است. چون در عالم خلقت و آفرينش هر چه هست نمونه‏اى از آن در انسان موجود است مانند كيفيت و هيئت خلقتش كه در تمام نيازمنديهاى او سودمند است و منظره و چهره زيباى او و تركيب غرائز عجيب و شگفت انگيز و قدرت و توانائى بر كارهاى غريب و اختراع و صنعتهاى گوناگون و تحصيل درجات و كمالات فراوان در جهات مختلفه و در مجمع البيان و تفسير على بن ابراهيم از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده كه يعنى خداوند تو را شنوا و بينا و داراى غضب و رضايت و خشنودى و احساس گرسنگى و سيرى قرار داد و تمام اينها از دلائل توحيد او است أَ فَلا تُبْصِرُونَ آيا با نظر دقت و بصيرت باين امور نمى‏نگريد.

إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ در مجمع گفته اضافه حق به يقين با اينكه هر دو بيك معنا است بمنظور تاكيد است يعنى اين تقسيم بندى اصناف سه‏گانه كه در آخر سوره واقعه است مطلب حقى است كه شكى در او راه ندارد و يقينى است كه هيچ گونه شبهه‏اى در او نيست و گفته شده اين جمله تقديرش چنين است حقّ الأمر اليقين يعنى واقع امر و حقيقت مطلب يقين است.

كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ مرحوم طبرسى گويد يعنى اگر واقع مطلب را بطور علم و يقين ميدانستيد همين يقين شما، شما را از افتخارات و مباهات به عزت و قدرت و كثرت و زيادى فاميل و امور واهى و موهوم باز ميداشت و علم اليقين آن مرتبه‏اى از يقين است كه از اثر او سينه انسان پس از فشار و تشويش آرامش و آسايشى مييابد و لذا در باره خدا متيقّن اطلاق نميشود لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ يعنى مسلم مى‏بينيد دوزخ را هنگامى كه در روز قيامت نمايان و آشكار مى‏شود پيش از دخول شما در آن ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ يعنى پس از دخول بطور محسوس و ملموس و عين اليقين مى‏بينيد كما اينكه حق اليقين و محض اليقين هم گفته مى‏شود يعنى بعد از چشيدن عذاب با مشاهده و حس مى‏بينيد تمام شد مطالب طبرسى در مجمع البيان.پ و من ميگويم (مجلسى) بعضى از اهل تحقيق براى يقين سه درجه گفته 1- علم اليقين كه از اثر دليل و برهان يقين براى انسان حاصل شود مانند كسى كه با ديدن دود يقين بوجود آتش نمايد. 2- عين اليقين كه اثر ديدن و مشاهده آن چيز است مانند كسى كه با چشم خود آتش را ببيند. 3- حق اليقين كه اثر تماس با آن چيز و اثر پذيرى از آن چيز است مانند كسى كه وارد آتش شده و خود حالت حرارت و سوزندگى را گرفته باشد و بعدا بحث مختصرى در اين موضوع خواهد شد.

اخبار:

 

پ‏1- كافى ... جابر بن يزيد جعفى گويد حضرت صادق عليه السّلام بمن فرمود يا اخا جعف اى برادر جعف. ايمان از اسلام برتر و بالاتر است و يقين هم مهمتر از ايمان است و چيزى كمياب‏تر و گرانبهاتر از يقين نيست.پ بيان يا اخا جعف يعنى اى جعفى كه قبيله‏اى در يمن و در مصباح گويد وقتى بگويند فلانى برادر تميم است يعنى او يكنفر از اين قبيله است و اما برترى ايمان بر اسلام يا از اين جهت است كه در ايمان ولايت و قبول امامت و رهبرى خاندان پيغمبر معتبر است ولى اسلام اعم است و يا از اين جهت كه ايمان يك حالت درونى و قلبى است و از دل ريشه ميگيرد با دنبال داشتن عمل و اجراء دستورات دين و يا بدون عمل بشرحى كه گفته شده ولى اسلام همان اظهار و اعتراف زبانى بمبانى دين است و بهر تقدير در ايمان بالاخره چيزى معتبر است كه در مفهوم و صدق اسلام معتبر نيست بنا بر اين ايمان دائره‏اش تنگ‏تر و از اسلام برتر است و همچنين يقين كه عبارت است از بالاترين درجات جزم و اطمينان قلبى بطورى كه آثار و نشانه‏هايش در مرحله عمل روشن باشد و موجب انجام اطاعت و واجبات و خوددارى از محرمات و منهيات باشد البته اين حالت در حقيقت ايمان و در جميع مراتب ايمان معتبر نيست بنا بر اين يقين از ايمان برتر و بهتر و دائره‏اش تنگ‏تر است و يا گفته شود يقين بمعناى اين است كه مطلب اعتقادى بقدرى قطعى و مسلم باشد كه اصلا در فكر احتمال خلاف آن راه نيابد ولى در تحقيق ايمان اين مقدار لازم و معتبر نيست همان طورى اين هم بحث شده است ولى حق مطلب اعتقادى بقدرى قطعى و مسلم باشد كه اصلا در فكر احتمال خلاف آن راه نيابد ولى در تحقق ايمان اين مقدار لازم و معتبر نيست همان طورى اين هم بحث شده است ولى حق مطلب اين است كه گفته شود تصديق و اعتراف بامر دينى و احتمال خلاف ندادن خود اين داراى مراتب و درجاتى است تا برسد بدرجه و مرحله يقين كه قبلا هم اشاره باين اختلاف درجات شد.

و ما من شى‏ء اعز من اليقين‏

يعنى چيزى كمياب‏تر از يقين نيست و يا چيزى گرانبهاتر از يقين نيست و معناى اولى بهتر است چون يقين با معصيت منافات دارد مخصوصا در صورت اصرار و تكرار آن و از طرف ديگر افرادى كه هيچ گونه آلوده به گناه نباشند بسيار كم و نادر است بلكه ممكن است گفته شود كه ايمان اكثر مردم بر مبناى يقين و برهان نيست و روى تقليد و ظن و گمان است كه با كمترين شبهه و وسوسه درونى و يا برونى متزلزل ميگردد مثلا اگر طبيبى بكسى گويد كه غذاى فلانى براى تو مضر است و يا باعث زيادى مرض و يا طولانى‏شدنش مى‏شود از آن غذا خوددارى ميكنيد براى اينكه خود را از آن ضرر ضعيف موهوم حفظ كند ولى معصيت كبيره‏اى كه خدا و رسول و ائمه دين عليه السّلام بضرر و زيان او و بدنبال داشتن عذاب شديد خبر داده‏اند ترك نمى‏كند و هيچ علتى جز ضعف ايمان و نبودن يقين نيست.

 

پ‏2- كافى ... وشّاء گويد از موسى بن جعفر عليه السّلام شنيدم كه ميفرمود: ايمان يك درجه برتر از اسلام و تقوى نيز يك درجه برتر از ايمان و يقين يك درجه بالاتر از تقوى است و هيچ چيزى كمتر از يقين در ميان مردم نيست.پ بيان اين حديث دلالت دارد بر اينكه تقوى افضل از ايمان است و تقوى از وقايه كه در لغت بمعناى نگهدارى و حفظ شديد است و در نظر متدينين نگهداشتن انسان خويشتن را از آنچه كه زيان اخروى دارد و مشغول ساختن خود فقط بكارهائى سود آن جهانى دارد و تقوى داراى سه مرحله و مرتبه است:

1- بازداشتن و حفظ نفس از عذاب دائمى از طريق تحصيل عقائد حقه و اركان ايمان.

2- خود دارى از آنچه گناه است چه انجام دادن فعل حرام و يا ترك واجب كه تقوى معروف در نظر اهل ديانت همين است.

3- باز داشتن و حفظ قلب از بستگى و علاقه بغير خدا و بريدن و انقطاع از ما سوى اللَّه و اين مرحله از تقوى درجه خاصان خدا بلكه اولياء مخصوص است و مراد در اينجا يكى از دو معناى اولى و دومى است و برتر بودن تقوى به معناى سوم از ايمان روشن واضح است طبق معانى زيادى كه از ايمان شده و اگر معناى دوم از تقوى مراد باشد آنگاه منظور از ايمان يا همان عقائد حقه است فقط و يا مقصود از ايمان اعتقادات صحيحه و ترك محرمات و فعل واجبات نه اعتقادات تنها و در اين صورت فرقى كه با تقوى بمعناى دوم پيدا ميكند در اين جهت باشد كه ترك گناهان صغيره در معناى دوم تقوى گرفته شود نه در معناى ايمان.

و گفته شده فرقى كه هست در اين جهت است كه بلكه و حالت اجتناب از گناه در معناى تقوى هست نه در معناى ايمان و چون در اين حديث يقين بالاتر از تقوى فرض شده پس بايد تقوى بمعناى دوم گرفته شود و گر نه فرق ما بين تقوى بمعناى سوم با يقين مشكل است ولى همين معناى سوم از تقوى خود داراى درجات و مراتبى است بنا بر اين ممكن است كه يقين عبارت از آن آخرين درجه و مرتبه نهائى تقواى سوم باشد و آنچه كه بعضى گفته‏اند كه ممكن است گاهى تقوى باشد ولى يقين نباشد همچنان كه بعضى از عوام ساده چنين هستند البته اين حرف درستى نيست چون تقوى بمعناى سوم كه فرض مطلب است درجه عالى از تقوى است و در اشخاصى كه مبناى ايمان آنان بر پايه تقليد و ظن است يافت نميشود.

و قوله عليه السّلام‏

 (و ما قسّم في النّاس)

در ميان مردم هيچ چيز كمتر از يقين تقسيم نشده است اين جمله دلالت بر اين دارد كه نحوه خلقت و آفرينش مردم و استعدادات ذاتى و عنايات الهى در اختلاف مراتب و درجات ايمان و يقين دخالت دارد كه سابقا

 

هم گفته شد.پ 3- كافى ... ابو بصير گويد حضرت صادق عليه السّلام بمن فرمود اى ابا محمد اسلام خود درجه و مرتبه‏اى است از كمال عرض كردم بلى (نعم). فرمود ايمان درجه بالاتر و مرتبه كاملتر از اسلام است عرض كردم بلى فرمود تقوى مرتبه فوق ايمان است گفتم بلى فرمود يقين مرتبه بالاتر از تقوى است عرض كردم بلى (نعم) فرمود باين مردم هيچ چيز كمتر از يقين داده نشده و شما آن درجه پائين و نازل از اسلام را در دست داريد مواظب باشيد كه همين مقدار كم از دست شما نرود.پ بيان اينكه فرمود (اسلام درجه‏اى است) يعنى يكى از درجات و مراتب و يا اول درجه است و اين جمله استفهام است يعنى چنين نيست؟ و يا اخبار است و لفظ (نعم) هم در مقام پاسخ استفهام و هم در مورد تصديق بكار ميرود

 (ما اوتى النّاس اقلّ من اليقين)

يعنى يقين از تمام چيزها و كمالاتى كه بمردم داده شده و نعمت يقين مقدار كمى داده شده و يا منظور اين باشد كه نعمت يقين در ميان مردم خيلى كم و نادر است و كمتر افراد داراى اين كمال هستند و گفته شده معناى اين جمله چنين است كه بمردم از نعمت يقين مقدار كمى هم داده نشده و البته اين معنا بعيد است ولى ظاهرا مطلبى كه بعدا خواهد آمد اين معنا را به ذهن اين گوينده آورده است و اينكه فرمود

 (بادنى الإسلام)

شما درجه نازل اسلام را داريد شايد منظور از اسلام در اينجا جميع اعتقادات حقه بلكه مقدارى هم توام با عمل كه قبلا هم باختلاف معانى اسلام اشاره شد و ممكن است نظر حضرت آن مخاطب حاضر نبوده و مقصود عوام و مردم ساده از شيعيان باشد و گفته شده مقصود از

ادنى الإسلام‏

نزديكترين درجات باسلام است كه او ايمان باشد مانند جمله‏

يوسف احسن اخوته‏

يوسف بهترين برادران خود است و معناى حديث اين است شما شيعيان بحكم داشتن ايمان از سائر مردم به اسلام نزديكتر و حقيقت اسلام در شما بيش از ديگران هست (در حذر باشيد كه مبادا ايمان شما از دست شما برود) يعنى مبادا ناگهان ايمان از قلب برود از اين جمله معلوم مى‏شود كسى كه در درجه كامله از ايمان نباشد هميشه در معرض خطر سلب ايمان است بنا بر اين كسى كه اجتناب از گناه ندارد نبايد فقط بداشتن اعتقادات حقه و تشيع دل خوش كند زيرا ارتكاب معصيت در زوال ايمان بطور ناخودآگاه اثر ميكند چون اعمال صالح و شايسته و اخلاق نيك مانند قلعه محكمى است براى ايمان و نگهدارنده است از دست برد شياطين انسى و جنى‏

فايّاكم ان ينفلت من ايديكم‏

- جوهرى گويد فلان كار فلته بود يعنى ناگهانى و بدون تفكر و پيش بينى.پ 4- كافى ... يونس گويد از حضرت رضا عليه السّلام در باره ايمان و اسلام سؤال كردم‏

 

فرمود حضرت باقر عليه السّلام فرموده انما هو الاسلام. دين همان اسلام است و ايمان يك درجه فوق او است. تقوى يك درجه فوق ايمان است. يقين يك درجه فوق تقوى است و در ميان مردم هيچ چيز كمتر از يقين تقسيم نشده يونس گويد عرض كردم حقيقت يقين چيست؟

فرمود توكل و اعتماد بخدا- تسليم در برابر فرمان او- راضى و خشنودى بقضاء و حكم خدا- واگذار كردن كار به خدا عرضه داشتم تفسير و توضيح اينها چگونه است؟ فرمود اين چنين گفته است حضرت باقر عليه السّلام.پ بيان‏

انّما هو الاسلام ظاهرا

ضمير هو راجع بدين است كه در قرآن هم فرموده إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ چون قدم اول ورود بدين اسلام است و در تفسير يقين كه فرمود توكل و اعتماد بر حق- از قبيل تفسير و تعريف به لوازم و آثار است چون انسان وقتى حالت يقين بخدا و يگانگى و علم و قدرت و حكمت و تقدير و اندازه‏گيرى در خلقت و تدابير امور آفرينش و رافت و مهربانى او برايش حاصل شد البته لازمه اين حالت اينست كه در كارها توكل و اعتماد باو داشته باشد گرچه بحسب وظيفه بطرف اسباب و وسائل بايد برود و باز لازمه‏اش تسليم در برابر فرامين و دستورات خدا و دستورات پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و خلفاء او هر چه فرمان دهند و راضى و خشنود بودن بآنچه مصلحت ميداند از فقر و ثروت آسايش و بلاء و عزت و ذلت و غيره و واگذار نمودن كارهاى خويش در دفع سر دشمنان برونى و درونى باو و بطور كلى تمام كارها را تفويض باو نمودن بنحوى كه در برابر قدرت و اراده او براى خود قدرت و اراده و تدبيرى قائل نباشد و خود را در اين امور مستقل نداند همچنان كه خداوند فرموده وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ اراده و مشيت خود را تابع مشيت خدا ميدانند و اين مقام و مرتبه فنا في اللَّه است كه خود و تمام وجود خود را فانى و مندكّ و مضمحل در خدا مى‏بيند. و در ذيل اين حديث كه فرمود. حضرت باقر اين چنين فرمود:

چون طرف استعداد فهم حقائق اين صفات و لوازم يقين را نداشت حضرت رضا عليه السّلام تفسير و توضيح مفصل اينها را ندارد فقط از لحاظ تاكيد مطلب از جد بزرگوارش حضرت باقر عليه السّلام نقل روايت نمود و گفته شد كه راوى مثل اينكه در نظرش بعيد آمد كه اين مطالب مهم تفسير و تعريف يقين باشد و لذا حضرت پاسخ داد كه باقر العلوم چنين گفته.پ 5- كافى ... بزنطى از حضرت رضا عليه السّلام نقل كرده كه فرمود ايمان يك رتبه بالاتر از اسلام و تقوى يك درجه بالاتر ايمان يقين يك درجه بالاتر از تقوى است و در ميان مردم چيزى كمتر از يقين تقسيم نشده.پ بيان بعضى از اهل تحقيق گفته كه علم و دانش و عبادت و پرستش دو گوهر گرانبهائى‏

 

هستند كه تمام ديدنى‏ها و شنيدنى‏ها از كتابهاى تصنيف شده و تعليم استادها و پند و اندرز گويندگان و افكار انديشمندان همه و همه بمنظور تكميل علوم و پيمودن مراحل عبادت است، بلكه تمام كتابهاى آسمانى و اعزام انبياء بلكه خلقت و آفرينش آسمانها و زمين و آنچه كه در آنها هست براى همين دو چيز است و براى اثبات عظمت و ارزش علم همين يك آيه از قرآن كافى است (خدائى كه آسمانهاى هفتگانه و نظير آن از زمين آفريده و فرمان الهى در ميان آنها ابلاغ و اجراء مى‏شود (تمام اين خلقت و آفرينش و برنامه آن) براى اين منظور است كه بفهميد و علم پيدا كنيد كه خدا بر هر چيز توانا است و به تمام اشيا احاطه علمى دارد سوره طلاق 12) و براى اثبات عظمت و ارزش عبادت هم اين آيه (من جن و انس را نيافريدم مگر براى عبادت سوره ذاريات 56) بنا بر اين سزاوار و شايسته است كه انسان در كارها و اشتغالاتش هدف و مقصدى جز اين دو چيز نداشته باشد و هرگز در راه اين دو چيز احساس رنج و خستگى ننمايد و از اين دو گوهر گرانبها علم و فهم و درك از گوهر عبادت با ارزش‏تر است همچنان كه در حديث وارد شده- فضيلت و برترين عالم بر عابد مانند فضيلت و برترى من است بر فرد خيلى خيلى عادى و معمولى شما- رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و منظور از علم دين است يعنى شناخت خدا و ملائكه و كتابهاى آسمانى و پيغمبران و معاد كه خداوند متعال فرمود (رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بآنچه از طرف خدا نازل شده ايمان دارد و همچنين مؤمنان همگى ايمان دارند. بخدا و ملائكه او و كتابها و پيامبران (و سوره بقره 285).پ و باز فرموده: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ايمان بياوريد (ايمان حقيقى و واقعى داشته باشيد و يا ايمان بهتر و بالاتر بياوريد.) بخدا و رسولش و به قرآنى كه بر پيغمبرش فرو فرستاده و كتابى كه قبلا (تورات و انجيل) فرستاده و هر آن كس كه كافر شود بخدا و ملائكه او و كتاب و پيامبران او و به معاد و رستاخيز قطعا در گمراهى دورى قرار گرفته است. سوره نساء 136 و ايمان هم بستگى بعلم دارد چون معناى ايمان تصديق و قبول داشتن چيزى است آن نحوه‏اى كه آن چيزى هست و واقعيت دارد بنا بر اين قبلا بايد آن چيز را تصور نموده و بقدر استعداد و ظرفيت خود آن چيز را شناخته باشد و البته تصديق و تصور معناى علم است و كفر هم نقطه مقابل او است و معناى لغوى كفر پرده و پوشش است يعنى آن شبى روشن و واضح نيست و در پس پرده و زير پوشش است كه برگشت كفر بجهل و عدم شناخت است و در نظر شرع و قرآن تصديق و باور داشتن اين پنج چيز (خدا و رسول و ملائكه و كتاب آسمانى و معاد) گر چه اجمالا باشد ايمان محسوب مى‏شود. على هذا علم باين پنج چيز در حصول ايمان لازم است و به همين علم لازم اشاره فرمود پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله در آن گفتار معروف كه فرمود

 

 (طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة)

ولى البته هر كس به ميزان قدرت و استعدادش (خداوند بهر كس باندازه وسع و توانائى او تكليف مينمايد سوره بقره 286) چون ايمان و شناخت و علم و مراتب و درجات گوناگون دارد از لحاظ استحكام و ضعف و سستى و زيادى و كمى كه هر يك بالاتر از درجه ديگر است كه اخبار و احاديث زيادى بر اين مطلب دلالت دارد. و اين تفاوت مراتب از اين نظر است كه ايمان هر كس بقدر علم او است كه مايه حيات و زندگى قلب است و يك نحوه نور و روشنگرى است كه از اثر كنار شدن حجابهائى كه ميان او و خدا واقع شده در دل پيدا مى‏شود (اللَّه ولى و سرپرست اهل ايمان است آنان را از ظلمت و تاريكى‏ها و كور دلى نجات داده و بعالم نور و روشن بينى ميرساند سوره بقره 257) (آيا آن كس كه مرده دل و بى‏درك و شعور بود و ما باو حيات و زندگى بخشيده و در او حالت روشن بينى و نورانيت قرار داديم كه با آن نور و روشنائى در اجتماع خود حركت ميكند مانند كسى است كه حجابهاى مادى او را فرا گرفته و در تاريكى جهل و نادانى فرو رفته و بيرون نميآيد (انعام 122) و اين علم و نور با زياد خواندن و اين در و آن در رفتن نيست، بلكه اين يك حالت روشن بينى و نورانيتى است كه خدا در دلهاى شايسته و لائق هدايت قرار ميدهد و اين نورانيت درونى داراى شدت و ضعف است مانند روشنائى‏هاى ديگر (در آيه 5 انفال فرموده.

مؤمنين هنگامى كه آيات الهى بر آنها تلاوت مى‏شود ايمانشان بيشتر ميگردد) و حتى قرآن مقدس به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله دستور ميدهد كه درخواست ازدياد علم نمايد (و بگو خدايا علم مرا بيشتر نما سوره طه 114) خلاصه هر مقدار حجاب و پرده ماديات كنار رود و نورانيت بيشتر و ايمان كاملتر ميگردد تا به مرحله‏اى كه روشنى انبساط بيشترى پيدا كرده و شرح صدر و دل روشنترى مييابد و در حقائق و واقعيت اشياء واقف گشته و اسرار غيبى برايش جلوه‏گر و روشن مى‏شود و هر چيزى را در جاى خود و در رتبه‏اش مى‏بيند و صدق و راستى انبياء را خوب ميفهمد و بميزان روشنى و شرح صدرش بطور اجمال و يا تفصيل صحت تمام مطالب آنها را درك ميكند و از اعماق قلب كششى براى انجام واجبات و اوامر الهى و ترك منهيات و خود دارى از محرمات دارد و بر روشنائى علمى و شناخت روشنائى علمى و نورانيت اخلاقى اضافه شده و ملكات و حالات پسنديده اثر بيشترى مى‏بخشد (نُورُهُمْ يَسْعى‏ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ در روز قيامت نور و روشنائى آنان در جلو سمت راستشان روشنى بخش است سوره تحريم 8) (نُورٌ عَلى‏ نُورٍ روشنائى مرتب بيشتر است سوره نور 35).

و هر وقت عبادت صحيح و كامل و جامعى انجام گردد صفاء و پاكى در دل پيدا مى‏شود كه براى كسب نور بيشتر و شرح صدر و شناخت و يقين قوى‏ترى آمادگى پيدا ميكند

 

و اين نورانيت و حالت يقين بعبادت و عمل بيشترى وامى‏دارد و خلوص نيت كاملترى را باعث مى‏شود كه اين خود نور و روشنى و شرح صدر تام و تمامترى و معرفت ديگر و يقين بالاترى بدنبال دارد و همچنين مرتبا معرفت و نور در كمال عمل و عمل در ازدياد يقين تاثير متقابل دارند تا آن مراحلى كه خدا بخواهد البته بر اين مطالب گواه و شواهد زيادى از آيات قرآن و احاديث هست.پ و بايد توجه داشت كه مراحل اوليه ايمان عبارت است از تصديقاتى كه با شك و شبهه آميخته است با اختلاف مراتبى كه دارند كه البته در اين مراحل شرك هم هنوز امكان دارد كه فرمود (ايمان اكثر مردم آميخته با شرك است سوره يوسف 106) و در اين مراتب است كه اسلام هست ولى ايمان كامل نيست (اعراب گفتند ايمان آورديم به آنان بگو ايمان نياورده‏ايد ولى بگوئيد تسليم شده و در اسلام آمده‏ايم و هنوز ايمان در دل شما راه نيافته سوره حجرات 14) و حدود وسط مراحل ايمان تصديقاتى است كه شك و شبهه‏دار نيست (آنانى كه ايمان به خدا و رسولش دارند و شك و ريبى هم ندارند حجرات 15) و اكثرا ايمان مخصوصا باين مرحله اطلاق ميگردد (همانا مؤمنان كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مى‏شود دل آنها ميترسد و ميلرزد و هنگامى كه آيات الهى بر آنها تلاوت ميگردد ايمانشان زيادتر شده و توكل و اعتمادشان بر خدا است انفال 2). و مراحل نهائى ايمان همين تصديقات بدون شك و ريب بانضمام كشف و شهود و لذت و مشاهده حقائق و محبت حقيقى و دوستى كامل محبوب و اشتياق تام و تمام به باريابى بحريم مقدس خدا (خدا آنان را دوست دارد آنان هم خدا را دوست دارند در برابر مؤمنان نرم و مهربان در برابر كافران شديد و بى‏انعطاف از هيچ گونه سرزنش و استهزاء باكى ندارند اين عنايتى است از خدا به آن كس كه بخواهد ميدهد سوره مائده 54) و از اين مرتبه گاهى تعبير به احسان و نيكى شده كه در روايت از احسان چنين تفسير و تعريف شده كه فرمود (احسان اين است كه خدا را طورى عبادت نمائى كه گوئى مى‏بينى او را) و گاهى تعبير به يقين شده است (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ) بقره 4 بامر معاد يقين دارند) و اشاره باين مراحل سه‏گانه است گفتار خداوند متعال (بر مؤمنانى كه داراى عمل صالحند باكى نيست در آنچه بخورند در صورتى كه داراى تقوى و ايمان و عمل صالح باشند (مرحله اولى) سپس باز هم تقوى و ايمان داشته باشند (مرحله دوم) سپس باز هم داراى تقوى و احسان باشند و خدا اهل احسان را دوست دارد (مرحله سوم) و متقابلا كفر هم مراحلى دارد و در قرآن هم بآن اشاره مراحل اشاره شده كه فرمود:

(آنان كه ايمان آوردند سپس كفر ورزيدند و ايمان آوردند باز هم راه كفر را گرفتند

 

و در عناد به كفر خود افزودند خدا آنان را هرگز نمى‏آمرزد و به هيچ راهى هدايت نمى‏كند سوره نساء 137) بنا بر اين نسبت احسان و يقين به ايمان مانند نسبت ايمان است به اسلام كه درجه بالاتر است و يقين سه مرحله دارد 1- علم اليقين 2- عين اليقين 3- حق اليقين كه در قرآن اين تعبيرات سه‏گانه آمده است كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ  لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ.  ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ سوره تكاثر 5 تا 8) إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ سوره واقعه 95) و فرق ما بين اين مراتب را با ذكر مثالى ميتوان توضيح داد مثلا يقين بوجود آتش در مرحله علم اليقين باين است كه انسان اشياء را بوسيله نور آتش ببيند و عين اليقين به آتش اين است كه جرم و جسم خود آتش را معاينه نمايد- و حق اليقين به آتش اين است كه در آتش محترق گرديده و هويت و شخصيتش در آتش فانى و نابود شده و خود تبديل به آتش شود و بعد از مرحله حق اليقين مرحله‏اى نيست و اين رتبه نهائى است. و قابل زيادى و برترى نيست كه فرمود

لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا

اگر حجاب و پرده كنار رود بر يقين من افزوده نمى‏شود (شايد مقصود اين باشد كه فوق اين مرحله، مرحله‏اى نيست و گر نه خود اين مراحل داراى شدت و ضعف است و در همان درجه حق اليقين مراتب مختلفى هست و بطور نامحدود كمالات هست كه حتى رسول خدا ميگويد رَبِّ زِدْنِي عِلْماً خدايا علم و يقين مرا افزون كن).پ 6- كافى ... ابى بصير از حضرت صادق عليه السّلام فرمود هيچ چيز نيست مگر اينكه حد و حقيقتى دارد گويد عرضه داشتم فدايت شوم حد توكل چيست؟ فرمود رسيدن به مرحله يقين گفتم حد يقين كدام است؟ فرمود اينكه از غير خدا خوف و ترسى نداشته باشى‏پ بيان مرحوم محقق طوسى در كتاب اوصاف الاشراف گفته: يقين اعتقاد و باور محكم و استوارى است كه مطابق با واقع و حقيقت باشد و بهيچ وجه امكان زوال و احتمال خلاف در او راه ندارد در واقع يقين مركب از دو دانستن است يك علم و دانستن آن شى‏ء معلوم دوم علم به اينكه خلاف اين علم محال و غير ممكن است (مثلا علم به اينكه آتش داراى حرارت است و علم به اينكه حرارت نداشتن براى آتش محال و ممتنع است) و يقين مراتب و مراحلى دارد: 1- علم اليقين 2- عين اليقين 3- حق اليقين- و مقصود از حد كه در اين حديث هست يا علامت و نشانه آن چيز و يا تعريف و بيان حقيقت و يا آخرين درجه و نهايت آن چيز است. بنا بر فرض اول معنا اين مى‏شود كه علامت و- نشانه توكل يقين است و بنا بر فرض دوم بيان لوازم توكل است بنا فرض سوم معنا اين است كه توكل آخرين درجه‏اش يقين و باو منتهى مى‏شود چون وقتى تمرين بيشترى در توكل است و تقويت شد و آثار و نتايجش را فهميد يقين مييابد كه خداوند تدبير امر او را دارد

 

و ضرر و نفع همه در دست او است و همچنين است جمله دوم كه سؤال كرد فما حدّ اليقين كه او اين معانى را احتمال دارد و ضمنا خوف و ترس از غير خدا نداشتن با تقيه و نيفكندن خود در خطر هلاكت منافات ندارد چون همين تقيه و خود دارى از مهلكه از جهت اطاعت فرمان او است كه انسان با يقين از لحاظ خوف خدا اين دو رقم تكليف را انجام ميدهد همان طورى كه توكل بر خدا با دستيابى و توسل باسباب وسائل منافات ندارد چون در عين حال كه بطرف اسباب و وسائل ميرود در تمام كارها اعتماد و اتكائش بخداست،پ 7- كافى ... حضرت صادق عليه السّلام فرمود: از نشانه و علائمه يقين صحيح اين است كه مسلمان مردم را بوسيله عملى كه موجب خشم خدا است از خود راضى و خشنود نسازد و آنان را از لحاظ محروميت و نداشتن چيزى كه خدا نداده نكوهش نكند چون توسعه رزق و روزى انسان بتسگى به پر حرصى و طمع زياد ندارد و اراده ديگران جلو او را نميتواند بگيرد كه اگر كسى بخواهد از رزق مقدار خود بگريزد مانند فرار از مرگ حتما آن روزى مقدر خواهد رسيد همان طورى كه مرگ انسان مسلما فرا خواهد رسيد سپس فرمود خداوند با عدل و داد خود راحت و آسايش را در حالت يقين و رضا قرار داده و غم و اندوه را در اضطراب و شك و در نارضايتى به تقديرات قرار داده است.پ بيان جمله‏

 (من صحّة يقين المرء المسلم)

يعنى از نشانه و علائم اينكه مسلمان در باره خدا يقين صحيح دارد و يقين به اينكه او است مالك نفع و ضرر و او است حكيمى كه طبق مصالح دنيوى و اخروى انسان رزق مناسب را تقسيم بندى نموده و او است گرداننده دلها و دلها در دست او است و آنها را از حالتى به حالتى ميگرداند طورى كه بخواهد و اينكه آخرت و جهان باقى بهتر از دنياى فانى و ناپايدار است و اين يقينش صحيح و استوار و سالم بدون آميختگى به شك و شبهه و جدا حالت يقين او حقيقت و واقعيت داشته باشد و صرف ادعا و گفتار نباشد: علامت و نشانه چنين يقينى‏

 (ان لا يرضى النّاس بسخط اللَّه)

اين است كه بوسيله منحط و خشم خداوند رضايت و خشنودى مردم جلب ننمايد و بمنظور دستيابى بزخارف و منافع مادى و رسيدن به مقامات و منصب‏هاى باطل دنيوى در انجام گناه و معصيت هماهنگى نمايد و بدون مجوز شرعى (ترس و تقيه) اظهار موافقت با آنان نمايد و با وجود احتمال تاثير و نبودن ضرر از فريضه امر به معروف و نهى از منكر خود دارى نمايد فقط به لحاظ مراعات رضايت و خشنودى آنان و براى تقرب و نزديكى به آنان از زير بار اين مسئوليت شانه خالى كند و يا مثلا با ستمكاران و ظالمين در ارتباط باشد و بدون وجود تقيه مجوز و بدون انگيزه خدمت به مسلمانان و تامين مصالح و منافع باشد و بدون وجود تقيه مجوز و بدون انگيزه خدمت به مسلمانان و تامين مصالح و منافع آنان و دفع شر و ضرر از مسلمانان در برابر اهل جور و ستم تواضع و نرمى كند از جهت‏

 

ضعف ايمان و وسوسه درونى نسبت به خدا و رازقيت خدا با اينكه به آمال و آرزوى خود قطعا نخواهد رسيد، همچنان كه در حديث است (كسى كه مردم را بوسيله گناه و خشم خدا بخواهد راضى و خشنود كند خدا بر او خشم گرفته و مردم را هم بر او خشمگين مى- نمايد)

و لا يلومهم على ما لم يؤته اللَّه‏

يعنى اگر از طرف مردم صله و جائزه و مالى باو نرسيد مردم را ملامت و نكوهش نكند چون كسى كه داراى يقين شد ميداند كه اين مال و جائزه براى او مقدر نشده و خدا اين رزق و روزى را چون صلاحش نبوده باو نداده و يا در دست اين شخص مورد توقع او قرار نداده شايد از راه ديگرى كه اصلا در نظر او نيست برساند بنا بر اين هيچ كس را نبايد ملامت و سرزنش نمايد چون نظرش فقط به مسبب الاسباب و بخداى سبب ساز است نه به اسباب و وسائل و مسلم هيچ اعتراض و ايرادى بر خدا ندارد و اگر نكوهش كند همين نكوهش يك نحوه شركى را در بر دارد از اين جهت كه مردم را رازق و بخشنده ميداند و سخط و كراهتى را نسبت به تقديرات الهى متضمن است و البته اهل يقين از اين دو صفت منزه است بنا بر اين ضمير يؤته راجع به مسلمان اهل يقين و ضميرى كه به ماء موصول بايد رجوع شود حذف شده كه ايّاه باشد. و گفته شده احتمال دارد معناى اين جمله اين باشد كه هيچ كس را بفقر و نداشتن چيزى كه خدا به آنها نداده ملامت نكرده و زخم زبان نميزند چون خداى حكيم هر كس را بنحوى خلق كرده و هر فردى روش خاص خلقتش براى او سهل و آسان است بنا بر اين معنا اين جمله از حديث مانند حديث ديگر مى‏شود كه فرموده: (اگر مردم كيفيت خلقت و اختلاف آفرينش افراد بشر را ميدانستند كسى كسى را ملامت و سرزنش نميكرد) البته اين معنا از نظر جمله بعدى كه علت مطلب است بعيد بنظر ميرسد كه در مقام علت ميفرمايد

 (فانّ الرّزق لا يسوقه حرص حريص)

يعنى رزقى كه براى انسان مقدر شده رسيدنش احتياج به حرص و ولع ندارد همان كوشش مختصر و انجام وظيفه‏اى كه خدا دستور داده كافى است و اگر كسى هم از لحاظ كم بودن و ناچيز شمردن اين مقدار و يا از لحاظ زهد و پشت پا زدن به دنيا احساس كراهت و بى‏ميلى نمايد و يا كسى از لحاظ حسد و رشك بخواهد مانع رسيدن آن شود نميتواند او را باز گرداند و اين معانى براى جمله‏

و لا يردّه كراهة كاره‏

گر چه احتمال دارد ولى مؤيّد معناى اول جمله بعدى است كه فرمود و اگر بخواهد كسى از روزى خود فرار كند بالاخره روزى او مانند مرگش حتما باو خواهد رسيد. و اين حديث دلالت دارد بر اينكه رزق انسان از طرف خدا مقدر شده و قطعا خواهد رسيد.پ و در اينجا در باره دو مطلب بحث است: اول اينكه لفظ رزق آيا شامل حرام هم مى‏شود يا نه؟ باين معنا كه اگر انسان از طريق حرام و غير مشروع تأمين هزينه و ما يحتاج‏

 

بنمايد آيا شرعا و از نظر قرآن رزق ناميده مى‏شود؟ و يا اينكه رزق در اصطلاح شرع منحصر است بچيزهاى حلال؟ آنچه كه در ميان طائفه اماميه و معتزله معروف است دومى است (چيزهاى حلال) و فرقه اشاعره ميگويند هر چه بدست انسان بيايد چه از راه حرام و يا حلال رزق ناميده مى‏شود. فخر رازى در تفسير آيه وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ سوره بقره 2 چنين گفته رزق در زبان عرب بمعناى بهره و نصيب است و بعضى گفته‏اند هر چه كه خورده شود و يا بكار رود. ديگران گفته‏اند رزق آن چيزى است كه ملك و مال باشد. ولى در اصطلاح شرع مورد گفتگو واقع شده. ابو الحسين بصرى گويد رزق اين است كه چيزى را در مورد استفاده حيوان و انسان قرار دهند و باز داشتن ديگرى كه از او بهره‏مند شود مثلا وقتى ميگوئيم خدا به ما اموال روزى نمايد باين معنا است كه خدا قدرت استفاده از اموالمان را به ما عنايت فرمايد و گروه معتزله چون رزق را به اين گونه معنا كرده‏اند ناچار بايد بگويند كه مال حرام رزق محسوب نميشود چون خدا اجازه چنين بهره‏اى را نداده و نميدهد ولى اصحاب ما نظرشان اين است كه ممكن است مال حرام هم رزق محسوب شود.پ دليل آنان دو چيز است: 1- اينكه رزق در لغت به معناى بهره و نصيب است همان طورى كه گفتيم و اگر از طريق حرام هم كسى به چيزى برسد بالاخره بهره و نصيبى به دست آورده و برزقى رسيده است. 2- خداوند در قرآن فرمود وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها سوره هود 6 هيچ جنبنده در روى زمين نيست مگر اينكه رزق و روزى او بر خدا است و معلوم است كه پيدا ميشوند افرادى كه در تمام مدت عمر خود فقط از طريق سرقت و دزدى زندگى ميكند اگر حرام رزق محسوب نشود بايد گفت چنين شخصى در طول عمرش چيزى نخورده.پ و اما طائفه معتزله از كتاب خداوند و احاديث و لغت دلائلى آورده‏اند. اما قرآن به چند آيه ميتوان استدلال نمود:پ 1- همان آيه وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ كه انفاق از آنچه خدا روزى فرموده مورد مدح و ستايش شده اگر حرام هم رزق محسوب شود بايد انفاق از حرام هم قابل مدح و ثنا باشد و قطعا چنين نيست.پ 2- اينكه حرام اگر رزق محسوب شود بايد شخص غاصب كه مال ديگران را بظلم و ستم گرفته بتواند از مال غصبى انفاق كند كه فرموده و أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ از آنچه كه بشما روزى داده‏ايم انفاق كنيد سوره بقره 254 با اينكه اجماع تمام مسلمين بر اين است كه چنين انفاقى جائز نيست، بلكه لازم و واجب است كه غاصب مال مردم را به صاحبش باز

 

گرداند پس معلوم مى‏شود كه حرام رزق نيست.پ 3- اين آيه قُلْ أَ رَأَيْتُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ لَكُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَراماً وَ حَلالًا قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ. اى رسول ما صلّى اللَّه عليه و آله بگو باين مشركان مى‏بينيد اين رزق و روزى فراوانى كه خدا براى شما قرار داده و شما از پيش خود راى و نظر ميدهيد و يك دسته از آنها را تحريم كرده و دسته‏اى را حلال ميدانيد بگو در اين تقسيم بندى از طرف خدا مأذون و مجازيد يا اينكه بر خدا افتراء و دروغ ميگوئيد سوره يونس 59 بنا بر اين معلوم مى‏شود كسى كه رزق خدائى را تحريم نمايد بر خدا افتراء بسته پس لا بد چيز حرام رزق محسوب نميشود و قابل ارتزاق نيست.پ و اما حديث ابو الحسين در كتاب غرر بسند خود از صفوان بن اميه نقل كرده كه گفت ما خدمت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بوديم كه عمرو بن مره (خواننده و نوازنده) وارد شد عرض كرد يا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله خدا مرا بدبخت كرده چون هر چه فكر ميكنم مى‏بينم رزق و روزى من از راه دف و نوازندگى تامين مى‏شود تقاضا دارم بمن اجازه دهيد اين شغل را بمقدار تامين هزينه زندگى داشته باشم حضرت فرمود نه من هرگز اجازه نميدهم احترام و ارزشى هم از نظر من ندارى دروغ ميگوئى اى دشمن خدا رزق پاك و پاكيزه‏اى خدا براى تو مقرر ساخته تو خود انتخاب ميكنى راه نامشروعى را كه خدا بر تو حرام كرده بجاى رزق حلال متوجه باش اگر بار ديگر چنين حرفى بگوئى تو را بسختى و شدت ميزنم.

و اما از لحاظ معنا و عرف باين بيان كه خداوند متعال مكلفين را از انتفاع و بهره‏مندى از حرام منع كرده و دستور داده كه مسلمين يك ديگر از تصرفات غير مجاز نهى نمايند و اين هم بديهى است كه اگر كسى ديگرى را از انتفاع و تصرف مخصوصى ممنوع نمايد ولى آن طرف و آن شخصى مخالفت نموده و از همان طريق ممنوع استفاده‏اى كند در چنين موردى گفته نميشود كه او رزقى باو داده است (مثلا اگر كسى مال سرشارى را سرقت كند صحيح نيست بگويد شكر خدا را كه چنين روزى فراوانى بمن رسانيد اين چنين تعبير غلط است.

آيا روشن نيست اين مطلب كه اگر مثلا سلطانى سپاهش را از تصرف در مال مخصوصى ممنوع كند و آنها از همان مال استفاده كنند گفته نميشود كه سلطان روزى و هزينه لشكرش را داد. (اين يك بحث كه خيلى بسط كلام در اين بحثها نبايد داد چون از نظر لغت و لسان مطلب روشن است كه بالاخره كلمه رزق كه بمعناى بهره باشد بهره استفاده و انتفاعى گفته مى‏شود و از نظر شرع بيان تكليف شده نه تصرف در معناى لغوى كلمه). و بحث دوم در اين موضوع است كه لازم است بر خدا كه حتما رزق و روزى موجودات را برساند گرچه سعى و كوششى هم در بين نباشد يا اينكه رسيدن رزق مقدر مشروط بسعى و كسب و كار

 

است ظاهر اين حديث و احاديث ديگر فرض اول است و در نهج البلاغه هم هست كه از على عليه السّلام سؤال شد اگر بر شخصى در خانه‏اش را ببندند و در خانه حبس شود رزق او از كجا خواهد آمد فرمود از همان جا كه مرگش مى‏آيد كه ظاهر اين بيان هم رسيدن روزى است بدون كار ولى ظاهر اخبار زياد و احاديث فراوان فرض دوم است كه بدو كسب و كار روزى كسى نخواهد رسيد و شرح و بسط در اين باره در كتاب مكاسب خواهد آمد.

در اين حديث اين جمله آمده‏

انّ اللَّه بعدله و قسطه جعل الرّوح و الرّاحة في اليقين و الرّضا و جعل الهمّ و الحزن في الشكّ.

پ‏كلمه قسط تفسير و بيان و تاكيد است براى عدل و همچنين راحه تاكيد روح است و يا اينكه روح راحتى و آرامش قلبى و سكون دل است و راحه آسايش بدن اوست و افراط نكردن در كسب و كار كه در اثر يقين برازقيت خداوند متعال و لطف و كرم بيشمارش بدست مى‏آيد و در سايه اطمينان و علم باينكه ذات مقدسش آنچه صلاح بندگان است انجام ميدهد و بجز آنچه كه مقدر فرمود بآنها نميرسد و راضى و خشنود شدن بآنچه از جانب او ميرسد كه اين حالت ثمره و نتيجه يقين است و الحزن بضم حاء و با حركت دو حرف اول حزن هم خوانده مى‏شود بيان و تاكيد هم است و يا لفظ همّ بمعناى تشويش و اضطراب خاطر است در ابتداى كار و حزن بيتابى و اندوه خوردن پس از رفتن چيزى از دست في الشّكّ شك داشتن و اطمينان نداشتن بآنچه گفته شد و راضى نبودن به تقديرات الهى كه نتيجه شك و وسوسه است. و آن شاعر عرب نيكو گفته است:

ما العيش الّا في الرّضا- و الصّبر في حكم القضاء- ما بات من عدم الرّضا- الّا على جمر الغضا زندگى توام با آسايش فقط در حالت رضا و صبر و شكيبائى در برابر قضا و تقدير است و هر كس داراى حالت رضا نباشد مانند كسى كه او را در آتش چوب غضا افكنده‏اند زندگى بسيار دشوار و رنج زائى دارد. (غضا نام درختى است كه بسيار محكم و آتش آن سوزان و ذغالش خيلى با دوام است. 8- كافى ... هشام بن سالم گويد شنيدم از امام ششم عليه السّلام كه ميفرمود: عملى كه پايدار و هميشه باشد و توام با يقين گر چه از جهت كميت و مقدار اندك باشد بهتر است از اعمال زياد و فراوانى كه با حالت يقين نباشد.پ توضيح: از اين حديث شريف بدست مى‏آيد كه يقين صحيح و تام و تمام و اعتقادات قوى و محكم در ارزش و قبولى اعمال دخالت دارد، بلكه حالت اخلاص و پاكى نيت كه روح عبادت و اساس آن است در اثر يقين و عقيده استوار است و كلمه دائم كه در ظاهر

 

فقط در قسمت اول آمده‏

 (انّ العمل الدّائم القليل على اليقين افضل عند اللَّه من العمل الكثير على غير يقين)

و در قسمت دوم يعنى حالت غير يقين نيامده در هر دو قسمت منظور هست براى فهماندن فضيلت و عظمت بيشترى براى يقين يعنى عمل زياد و فراوان و كثير و دائمى و هميشگى كه با حالت يقين همراه نباشد چندان ارزشى ندارد فقط يقين است كه بعمل روح و ارزش ميدهد گرچه عمل اندك باشد- و احتمال دارد كه ذكر نكردن قيد دوام در قسمت دوم روى عنايت و نظرى باشد و آن اينكه بفهماند كه يكى از نتائج يقين دوام عمل است و شخصى كه اهل يقين است هوسى نيست كه عبادت و وظيفه‏اش را گاهى انجام دهد و گاهى ندهد چون يقينى كه ريشه عمل است هميشه هست پس نتيجه و ثمره آن هم هميشه هست بنا بر اين دوام داشتن عمل براى اهل يقين مسلم است. ولى كسى كه اهل يقين نيست معمولا اعمالش از اغراض گوناگون سرچشمه ميگيرد و آنها هم با سرعت تبديل و عوض ميشوند پس دوام عمل معنا ندارد و يا گفته شود كه انگيزه عمل چنين شخصى ايمان ناقص و ضعيف است كه هميشه در معرض زوال و نابودى است قهرا عمل هم در معرض زوال است مطابق گفتار على عليه السّلام كه فرمود: عمل اندك دائمى بهتر است از عمل زيادى كه خسته‏كننده باشد.پ 9- كافى ... زراره از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرد امير مؤمنان عليه السّلام روزى در منبر فرمود:

لا يجد احدكم طعم الايمان حتّى يعلم انّ ما اصابه لم يكن ليخطئه و ما اخطأه لم يكن ليصيبه‏

. لذت شيرينى ايمان را كسى احساس ميكند كه يقينش به مرحله‏اى برسد كه نقشه قضا و تقديرات را لازم الاجراء بداند بطورى كه آنچه باو ميرسد محال باشد كه باو نرسد و آنچه از خوشى و غير آن كه باو نميرسد امكان نداشته باشد كه باو نائل گردد.پ توضيح: گفتار حضرت كه فرمود

 

 (طعم الايمان)

گفته شده در اين تعبير كنايه و استعاره خيالى اعمال شده كه ايمان را به غذا، تشبيه فرموده چون ايمان غذاى روح است كه روح بوسيله ايمان پرورش يافته و بحد كمال ميرسد همچنان كه خوردنى‏ها غذاى بدن است‏

 (لم يكن ليخطئه)

اين كلمه امكان دارد كه معتلّ باشد ليخطيه و از ريشه خطى گرفته شود و بمعناى عبور و تجاوز باشد يعنى آنچه از نيك و بد كه باو ميرسد امكان ندارد از اين شخص بگذرد و عبور كرده باو نرسد و ممكن است مهموز باشد و از خطئ گرفته شود و به معناى خطا رفتن و بهدف اصابت نكردن باشد همچنان كه تير خطا ميرود و در نتيجه مقصود همان مى‏شود.پ راغب گويد خطاء انحراف از جهت است و اين چند قسم است: 1- خطا در اراده و در فعل مانند اينكه بطور اشتباه و ناخودآگاه انسان قصد كند و در نظر بگيرد عمل زشتى‏

 

را و انجام هم بدهد. 2- خطا در فعل نه در اراده و تصميم مثلا تصميم بگيرد عمل نيكى را (مثل آشاميدن آب و يا كشتن دشمن خدا) ولى اتفاقا خلاف مقصود در خارج واقع شود (مثلا آن آشاميدنى در واقع شراب باشد و يا آن شخص مسلمان و موحد باشد) 3- خطا در اراده و تصميم نه در فعل و عمل خارجى مثلا تصميم گرفته شراب بياشامد و بقصد شراب هم خورد ولى اتفاقا شراب نبوده و آب بوده البته اين شخص از لحاظ نيت و اراده قابل ملامت و نكوهش است و عمل صادر شده هم قابل تقدير و ستايش نيست.

چون كار خوبى كه با تصميم و اراده باشد مورد تمجيد است نه هر عملى. خلاصه اينكه هر كس چيزى و عملى را تصميم بگيرد و اتفاقا غير آن عمل مقصود و مورد نظر در خارج تحقق يابد در اين موارد لفظ خطا استعمال مى‏شود و اگر اراده و عمل خارجى هر دو با هم تطبيق داشت لفظ صواب و صحيح و درست بكار ميرود و ميگويند اصابت كرد. گاهى هم خطا در مورد انجام عمل بد و كار خلاف استعمال مى‏شود. خطاء كرد خطا كردم يعنى گناه كردم و كارى كه سزاوار نيست انجام دادم كه خيلى اين تعبيرات معمول است.پ جوهرى گويد: در باره موضوع دعا كه لفظ خطى بصورت معتل اللام استعمال مى‏شود مانند اين تعبيرات كه گفته مى‏شود (هنگامى كه براى شخصى دعا شود خطّى عنه السّوء) يعنى بدى و گرفتارى آن شخص بر طرف مى‏شود و تخطّيته يعنى از او گذشتم و تخطّيت رقاب النّاس يعنى از روى گردن مردم گذشتم و عبور كردم و تخطّأت با همزه گفته نميشود و در مصباح گويد خطاء با همزه بمعناى نقطه مقابل صواب بمعناى صحيح و درست كه هم با الف كوتاه و هم با الف بلند (خطا و خطاء) خوانده مى‏شود و اين لفظ اسم مصدر است از اخطاء- ابو عبيده گفته خطئ خطاء از باب علم و اخطاء (از باب افعال) هر دو بيك معنا است يعنى بدون قصد جدى و بدون عمد گناهى را انجام و غير ابو عبيده گفته خطاء في الدّين و اخطأ في كل شي‏ء در دين و يا در هر چيزى خطا رفت هم در مورد عمد و با توجه و هم در مورد اشتباه و غير عمد استعمال مى‏شود و اخطأ الحقّ يعنى از حقيقت دور شد و فاصله گرفت أخطأ السّهم يعنى تير خطا رفت و بهدف نرسيد و زمخشرى در كتاب اساس اللغه در فصل مهموز گفته است.پ يكى از مجازات و كنايه گوئى اين جمله است (لن يخطئك ما كتب لك) آنچه در حق نوشته و مقرر شده ممكن نيست خطا رود و باو نرسد

 (و ما اخطأك لم يكن ليصيبك و ما اصابك لم يكن ليخطئك‏

كه ترجمه‏اش گذشت) و باز كنايه و مجاز در باب معتلّ اين جمله است‏

 (تخطّاه المكروه)

يعنى پيش آمد ناگوار و ناراحت‏كننده از او گذشت (تمام شد و حرف زمخشرى) و من ميگويم بنا بر اين توضيح و تفصيل معلوم شد كه لفظ حديث‏

 (لم يكن‏

 

ليخطئه)

با همزه خواندنش بهتر است و خلاصه معنا اين مى‏شود آنچه بانسان در اين جهان برسد (از پيش آمدها و رويدادها) رسيدنش واجب و حتمى است و اين چنين نيست كه اگر مثلا كوشش بيشترى نمى‏كرد نميرسيد و آنچه هم نرسيده است هرگز نميرسيد گر چه كوشش بيشترى هم ميكرد و يا منظور اين باشد كه آنچه در تقديرات ازلى الهى مقرر شده باو خواهد رسيد گر چه در سعى و كوشش كوتاهى نمايد و همين طور بر عكس و البته ظاهر اين حديث اعتقاد به جبر را ميرساند كه سعى و كوشش كوتاهى نمايد و همين طور بر عكس و البته ظاهر اين حديث اعتقاد به جبر را ميرساند كه سعى و كوشش و فعاليت انسان در زندگيش هيچ نقشى نداشته باشد از اين نظر گفته شده كه مورد اين قبيل احاديث امورى است كه انسان در آنها تكليفى و مسئوليتى ندارد چه در فعل چه در ترك (نظير زشت و زيبائى كوتاهى و بلندى تيزهوشى و كودنى و امثال اينها) و يا مقصود امور غير اختيارى و نعمتها و بلاهاى ناگهانى اضطرارى و صحت و مرض و نظائر اينها كه در كتاب عدل اين مطالب گفته شد.پ 10- كافى ... حضرت صادق عليه السلام فرمود: امير مؤمنان عليه السّلام كنار ديوار كجى نشسته بود و مشغول قضاوت در ميان مردم بود كسى گفت: يا على برخيز و در كنار اين ديوار منشين فإنه معور زيرا اين ديوار كج است و ممكن است خراب شود. حضرت فرمود حرس امرء اجله اجل و وقت مرگ انسان. او خود نگهبان و نگهدارنده انسان است و چون على عليه السّلام از كنار ديوار حركت كرد ديوار خراب شد و امير مؤمنان عليه السّلام از اين كارها داشت و اين همان يقين است.پ توضيح‏

فانّه معور

اسم فاعل از باب افعال يعنى داراى شكاف و شكست است كه بايد احتياط نمود يا اسم مفعول از باب تفعيل (معوّر) و يا از باب افعال يعنى معيوب در نهايه گويد عوار با فتحه عين و مضموم هم خوانده مى‏شود و عورة چيزى كه از پيدا شدن و معلوم شدن آن انسان شرمنده مى‏شود و باز در نهايه است رأيته و قد طلع في طريق معورة يعنى ديدم فلانى را در راه ناصواب و معيوب كه احتمال گم شدن و در بيراهه افتادن در او بود و هر عيب و نقصى را عوره گويند و در كتاب اساس بجاى معوره ذو عورة ضبط شده كه در معنا فرقى ندارند

حرس امرء اجله‏

. امرء مفعول حرس و اجله فاعل او است و اين جمله از مواردى است كه لفظ نكره (امرء) با اينكه در كلام اثبات واقع شده معناى عموم را ميفهماند (و طبق قواعد ادبى لفظ نكره اگر در كلام منفى باشد مفيد عموم است نه در كلام اثبات ولى گاهى هم در اثبات براى عموم مى‏آيد مانند اين جمله) يعنى اجل و مرگ هر انسانى نگهبان و نگهدار او است مانند مثل رائح كه ميگويند انجز حرّما وعد يعنى هر انسان آزاد و حرّى بوعده خود وفا ميكند كه اينجا هم نكره در كلام اثبات مفيد معناى عموم است و شاهد اين حرف- كه اجله فاعل و امرء مفعول حرس است آن جمله‏اى است‏

 

كه حضرت در نهج البلاغه فرموده‏

كفى بالأجل حارسا

اجل انسان براى نگهبانى كافى است. و با اينكه معناى حديث آن طورى كه گفتيم صحيح و درست مى‏آيد و شاهد هم داشت كه نقل شد تعجب از بعضى از شارحين كه تصور كرده امرء مرفوع و اجله منصوب كه اولى فاعل و دومى مفعول حرس باشد و گفته عكس اين هم (بهمان نحوى كه قبلا ما گفتيم) احتمال داده مى‏شود و تصور كرده منظور از اين جمله انكار و نفى مطلب است‏

حرس امرء اجله‏

يعنى كسى نميتواند از اجل و مرگ خود نگهدارى كند چون اختيار مرگ در دست انسان نيست تا نگهدارى خويش از او نمايد البته روشن است كه اين معناى جمله نيست و مقصود همان است كه گفته شد (معين بودن وقت مرگ خود نگهدارى است) ولى اشكال كه در اينجا بنظر ميرسد اين است كه بنا بر اين (تا هنگام مرگ و وقت اجل نرسيده انسان نمى‏ميرد و نگهداشته مى‏شود) خود را در معرض هلاكت قرار دادن براى انسان نبايد اشكال داشته باشد و خويشتن دارى در موارد خطر و حفظ نفس نبايد واجب باشد چون اگر اجل انسان نرسيده باشد مرگ و خطر در ميان نيست، بلكه اجل نگهدارنده است با اينكه چنين نيست و مشهور اين است كه حفظ نفس در اين مواقع لازم، بلكه دفع ضرر محتمل واجب است پس بچه مناسبت على عليه السّلام از ديوارى كه مشرف به خراب شدن است دور نشد و در پاسخ آن مرد چنين فرمود:پ در مقام پاسخ از اين ايراد ممكن است گفته شود اولا امكان دارد اين مورد طورى بوده كه احتمال قوى و گمان اين چنين بوده كه ديوار در اين وقت خراب نميشود ولى مردم چون علاقه زياد بزندگى دارند در موارد احتمال ضعيف هم احتياط ميكنند كه مباد يك وقت مثلا ديوار خراب شود پس نبايد كنار ديوارى كه مختصر تمايلى دارد نشست و لذا حضرت پاسخ داد كه اجل نگهبان انسان است و باين گونه احتمالات بعيد و ضعيف نبايد ترتيب اثر داد فقط موردى كه احتمال قوى و عقلائى باشد و خطر مرگ نزديك باشد احتراز و خويشتن دارى بجا و صحيح است و اينجا آن طور نيست. ولى چون در ذيل قضيه و داستان چنين نقل شده كه هنگامى كه على عليه السّلام از كنار ديوار حركت كرد ديوار خراب شد. اين پاسخ بعيد بنظر ميرسد گر چه باز هم ممكن است توجيهى شود (كه ميزان احتمال شخصى است نه نوعى و شخص حضرت احتمال قوى نميداد) و ثانيا ميتوان چنين گفت اين احتياط نكردن على عليه السّلام در چنين موردى از خصوصيات و امتيازات حضرت بوده چون از طريق بيان و پيشگوئى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله، على عليه السّلام وقت مرگ خود را كاملا ميدانست و يقين داشت كه اين ديوار الان خراب نميشود گر چه خراب‏شدنش نزديك است زيرا در خبر پيغمبر احتمال خلاف وجود ندارد بنا بر اين تكليف الزامى باحتياط ندارد ولى ديگران‏

 

چون از وقت مردنشان اطلاع ندارند بايد احتياط كنند و البته يقين على عليه السّلام بوقت مرگ خود نتيجه يقين بصدق رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است در اين پيشگوئى.

و ثالثا باز ممكن است گفته شود كه اين نشستن در كنار ديوار و حركت كردن پس از چند لحظه ديگر از خصائص حضرت است. البته به بيان ديگر و آن اينكه حضرت مى- دانست كه اين ديوار در اين آن خراب نميشود و چون وقت خراب‏شدنش رسيد حركت نمود و خراب هم شد و مؤيد اين توجيه روايتى است كه مرحوم صدوق در كتاب توحيد بسند خود از اصبغ بن نباته نقل كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام از كنار ديوارى كه نشسته بود حركت كرد و دور شد به حضرتش عرض شد. يا امير المؤمنين آيا از قضا و حكم الهى فرار ميكنيد. فرمود: آرى از قضاء بسوى قدر ميروم و شايد مقصود اين باشد كه چون من ميدانم كه اين ديوار الان خراب مى‏شود و از طرفى وقت ديگرى براى مرگ من مقرر شده و لذا از اين حادثه فرار ميكنم تا آن تقدير معين فرا رسد و يا مقصود از قدر خدا امر و دستور خدا باشد يعنى گريختن من از اين قضاء و حادثه بفرمان خدا است و يا خود گريختن از تقديرات الهى است (يعنى اينجا تقدير و سرنوشت بدست خود انسان است و تقدير اختيارى و انتخابى است) بنا بر اين گريختن از بليات و حوادث و سعى و كوشش در موردى كه لازم باشد منافات با قضاء الهى و اينكه همه چيز بر طبق قضاء و قدر است ندارد چون تمام اين‏ها مشمول قضا و قدر و متعلق علم او است هيچ يك از اينها با مسأله اختيار منافات ندارد زيرا قسمت عمده‏اى از تقديرات بسته به انتخاب خود شخص است كه در محل خود اين مطالب تحقيق شده است و مؤيد تمام اين پاسخها حديثى است كه در خصال امام ششم نقل شده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: پنج گروه دعايشان مستجاب نميشود يكى از آنان كسى است كه از كنار ديوارى كج كه نزديك خراب شدن عبور كند و سرعت در حركت نداشته باشد تا ديوار بر او خراب شود (توقف و سستى كند و بگويد اى خدا اين ديوار را از خراب شدن نگهدار) و رابعا آنچه كه بعضى گفته‏اند. كه در مورد امثال اين ديوار گريختن و فرار وظيفه افرادى است كه حالت يقين ندارند ولى كسى كه اهل يقين است چون توكل و اعتماد واقعى بخدا دارد و راستى كار خود را به خدا تفويض و واگذار ميكند خدا هم او را از خطر حفظ مينمايد كه خداوند متعال فرمود أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ آيا خدا نگهدارنده بنده خود نيست؟ سوره زمر 36. و همچنين مؤمن آل فرعون ميگويد: وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ.  فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا من كار خود را به خدا مى‏سپارم كه او است بيناى بحال بندگان خود خدا هم او را از شر آنان و از نقشه زشت مكر و كيد آنها حفظ فرمود سوره غافر 44 و سر و حقيقت اين لطف اينست‏

 

كه انسان كاملى كه يقين را در حد كمال داشته باشد به هيچ وجه اسباب و وسائل و وسائط را ميزان نفع و ضرر نميداند كه اينها استقلال در اثر ندارند نظرش در همه جا به سبب و علت العلل است فقط با او سر و كار دارد ولى كسى كه باين حد از يقين نرسيده وظيفه‏اش گريختن است چون اسباب و وسائط را مى‏بيند و آنها هم در اين حال خطر را نشان ميدهند پس بايد خود را از اين خطر نزديك رها كند.

و جمله (

و هذا اليقين‏

اين همان يقين است) كه در اين حديث بود باين معنا است كه اين آرامش خاطر على عليه السّلام از ثمرات و نتائج يقين به قضا و قدر الهى و يقين بقدرت و حكمت و لطف و محبت او و يقين بصدق و راستگوئى پيغمبران است.پ 11- كافى ... صفوان جمّال (شتردار) گويد از حضرت صادق عليه السّلام از تفسير اين آيه سؤال كردم.

وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما و اما داستان ديوار (در موضوع قضيه خضر و موسى عليه السّلام مربوط است بدو جوانى كه در شهر بودند و در زير پايه آن ديوار گنج نهفته‏اى براى آنان بود سوره كهف 82. فرمود آن گنج طلا و نقره نبود نوشته‏اى بوده كه در آن چهار جمله ثبت شده بود: 1- نيست خدائى بجز من 2- كسى كه بمردن يقين دار لم يضحك سنه خنده زياد نمى‏كند 3- كسى كه يقين بحساب و كيفر و پاداش داشته باشد سرور و خوشحالى براى او نيست و هميشه در فكر آن روز بزرگ است 4- كسى كه به قضا و قدر يقين دارد جز خدا از كسى نميترسد.پ بيان أَمَّا الْجِدارُ اين آيه مربوط است بداستان خضر و موسى عليه السّلام كه تفسيرش گذشت و شرح آن در كتاب نبوت گفته شد وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما مرحوم طبرسى در مجمع گويد كنز و كنج بآن چيزى كه نهفته باشد از طلا و نقره و غير آنها گفته مى‏شود و در باره اين گنج زير ديوار انظار مختلفى هست. ابن عباس و ابن جبير و مجاهد گفته‏اند كتابهاى علمى بوده كه در آن محل دفن شده ابن عباس تصريح كرده كه جز مطالب علمى چيزى نبوده و گفته شده گنج طلا و نقره بوده كه اين حديث را ابو الدرداء از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نقل كرده و گفته شد ورقه و لوحى از طلا بوده كه در آن اين مطالب بوده تعجب از كسى است كه ايمان به قضا و قدر دارد و در عين حال اندوهناك مى‏شود (ايمان به قضا و قدر با غم و غصه جمع نميشود) كسى كه برازقيّت خدا ايمان و يقين دارد و رنج و زحمت فراوان نمى‏كشد (فقط به مقدار وظيفه خود سعى و كوشش دارد) كسى كه يقين بمرگ دارد چگونه سرور و خوشحالى بخود راه ميدهد كسى كه ايمان بحساب دارد چگونه غفلت ميكند! كسى كه با چشم خود

 

دگرگونى و تحولات دنيا و فراز و نشيب آن را مى‏بيند چگونه اعتماد بآن مينمايد لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و اين نظر ابن عباس و حسن است و از حضرت صادق عليه السّلام هم روايت شده و در بعضى از روايات از اين مقدار كمتر و بيشتر نقل شده و اين قول اخير كه از امام ششم عليه السّلام هم روايت شده آن دو نظريه اول و دوم را در بردارد چون اين قول متضمن اين است كه هم مال بوده (لوح طلا) و هم علم- وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً خداوند متعال علت حفظ و حمايت از اين دو جوان را لياقت و نيكى و شايستگى پدرشان دانسته و بيان نموده ولى در باره خود آنان صلاحيت و شايستگى نام نبرده و از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه آن شخص صالح و شايسته جد هفتم آنان بوده و حضرت فرمود خداوند باحترام صلاحيت و شايستگى شخص مؤمن امور فرزندان و فرزندان فرزندان او و افراد خانواده او و همسايگان اطراف او را اصلاح ميفرمايد و از نظر عزت و كرامت آن مؤمن صالح نزد خدا تمام اين افراد مورد عنايت و حفظ الهى هستند تمام شد كلام طبرسى.پ فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما. بيضاوى گويد يعنى اراده فرمود پروردگار اين دو پسر بحد بلوغ و كمال عقل برسند وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ آن گنج محفوظ بماند و اين دو پسر پس از بلوغ گنج خود را بيرون آورند در حالتى كه مشمول رحمت خدا هستند (كه مصدر (رحمة) بمعناى اسم مفعول و از نظر قواعد تركيبى حال باشد) و ممكن است علت باشد براى اراد (اين اراده را خداوند در باره آن دو پسر بعلت رحمت و لطفى كه دارد گرفته است) و احتمال دارد رحمة مصدر نوعى باشد براى اراد (اين اراده را كرده كه خود اين اراده رحمتى است از خداوند) و گفته شده كه علت است براى فعل مخدوف كه تقدير چنين است. فعلت ما فعلت. رحمة من ربك خضر به موسى عليه السّلام ميگويد آنچه را انجام دادم باين علت بود كه خداوند رحمت خود را شامل حال آن دو يتيم نموده (تمام شد كلام بيضاوى).پ ما كان ذهبا و لا فضّة نفى طلا بودن و نقره بودن كنز دلالت بر اين دارد كه احاديث وارده در باره طلا و نقره بودن حمل بر تقيه مى‏شود (البته تقيّه از مخالفين در مورد مطالب تاريخى و تفسيرى بعيد است) و ممكن است معناى اين حديث اين باشد كه پنهان كردن و بصورت گنج قرار دادن اين لوح و محافظت نمودن خضر عليه السّلام از آن از لحاظ ماليّت و طلا و نقره بودنش نبوده فقط از لحاظ مطالبى كه در آن بوده و بمنظور حفظ و نگهدارى آنها بوده است. و اما اكتفاء كردن نويسنده آن لوح باين چهار جمله با اينكه حقائق و مطالب علمى خيلى فراوان است و منحصر باين جملات نيست. اين انتخاب از اين نظر است كه قسمت اول شامل مسأله توحيد و منزه بودن خدا از آنچه شايسته‏

 

ذات ربوبى نيست. جمله دوم مربوط به تذكر و در ياد مرگ بودن و استعداد و آمادگى براى آن و عالم پس از آن است و جمله سوم راجع به تذكر اوضاع و احوال قيامت و روز معاد است و آن صحنه هولناك و وحشتزا كه جايى براى سرور و دلخوشى از لذائذ دنيوى و تمايل و دل بستگى به زر و زيور ناپايدار آن باقى نميگذارد و مطلب چهارم در باره يقين و اعتقاد جزمى داشتن به قضا و قدر است كه موجب آرامش دل و خوف و هراس نداشتن از غير ذات مقدس خداوند ميگردد و اين چهار مطلب بزرگترين پايه و اركان ايمان و ريشه و سرچشمه صفات برجسته و كمالات است.پ‏

لم يضحك سنّه‏

دندانش نمى‏خندد تعبير بدندان (خنده دندان نما) بمنظور توجه به تبسم و لبخند است كه مذموم و ناپسند نيست، بلكه ممدوح و پسنديده است و لذا خنده رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هميشه متبسم بود. و منصوب خواندن سنّه (كه ظرف و مفعول فيه باشد) باين معنا كه چنين شخصى در تمام سنين عمر خود نمى‏خندد بعيد است.

و البته معلوم است كسى كه در ياد مرگ و اوضاع وحشتناك پس از آن باشد هميشه در فكر بوده و اندوهناك است و مرتب خود را براى حفظ و مصونيت از آن خطرات آماده ميسازد و در اعماق قلب خود سرور و انبساطى احساس نميكند تا بخندد و همچنين يقين و ايمان بحساب و كيفر و پاداش خوشى و لذتى در دل ارباب خرد نميگذارد بماند. و همين طور كسى كه معتقد است جميع كارها و حوادث و رويدادها در قبضه تقدير خدا است.

ميداند كه زيان و ضرر و سود و نفع اين جهان و آن جهان همه و همه بدست او است نه ترسى از غير خدا دارد و نه اميدى جز به لطف او.پ 12- كافى ... صفوان جمّال گويد حضرت صادق عليه السّلام فرمود: امير مؤمنان عليه السّلام ميفرمود مزه و لذت ايمان را آن كس احساس ميكند كه بداند آنچه باو ميرسد خطاء و خلاف آن نخواهد شد و نميشود كه نرسد و آنچه مقدر نشده كه باو برسد حتما نخواهد رسيد.

و بداند كه ضرر و نفع فقط در دست خداى متعال است.پ بيان‏

 (و اللَّه هو الضّار النّافع)

زيان و سود فقط در دست خدا است از اين جهت كه اولا هر رقم سود و زيانى كه براى انسان پيش بيايد كلا به تقدير و مشيت او است گر چه بتوسط ديگرى باشد و اگر تقدير و مشيّت و امضاء خداوند در كار نباشد لازمه‏اش نقص سلطنت و محدوديت در حكومت الهى است با اينكه قدرت و حكومتش مطلقه و همه كس و همه چيز در تحت احاطه فرمان او است. و ثانيا سود و زيان حقيقى و واقعى كه سعادت و خسران اخروى و ابدى است از ناحيه ارشاد و اضلال او است ولى زيانهاى جزئى اين جهان كه از ديگران به انسان ميرسد و در آن جهان جبران مى‏شود، بلكه پاداش مهمى‏

 

دارد بحسب ظاهر زيان و ضرر ديده مى‏شود ولى در واقع نه تنها زيان نيست، بلكه سود زياد و نفع فراوان ابدى و دائمى است.

و همچنين ثروت و منافع چشمگير و مناصب دنيوى ناپايدار كه عذابهاى سخت و كيفرهاى دشوار اخروى را بدنبال دارد صورتا جالب و سودمند بنظر ميرسد ولى همين‏ها در حقيقت عين زيان و شقاوت است خلاصه هر رقم سود و زيان مهم و واقعى از خدا و از ناحيه او است و ثالثا اگر كسى سود و نفعى به كسى برساند اين يك موفقيتى است و اين توفيق را خدا داده و اگر زيانى به كسى وارد آورد يك بدبختى و سلب توفيق كه مستحق خذلان و قطع لطف خدا شده است بنا بر اين معناى‏

 (و انّ الضّار النّافع هو اللَّه عزّ و جلّ)

روشن شد.پ 13- كافى ... سعيد بن قيس ميگويد در اثناء جنگ مردى را ديدم كه فقط پيراهنى در بردارد باسب خود ركاب زده نزديكش رفتم با كمال تعجب ديدم كه امير مؤمنان على عليه السّلام است عرض كردم يا على في مثل هذا الموضع در چنين محل خطرناكى؟ فرمود آرى اى سعيد هيچ بنده‏اى نيست مگر اينكه در كنار او از طرف خداى متعال حافظ و نگهبانى هست و با او دو فرشته‏اى است كه او را از پرتاب شدن و سقوط از بالاى كوه و افتادن در چاه محافظت مينمايند ولى هنگامى كه قضا و قدر حتمى بخواهد نازل شود او را بحال خود رها مى‏كنند.پ بيان «في مثل هذا الموضع» جملاتى در تقدير هست يعنى در اين موقعيت حساس بجاى داشتن زره و سپر شما فقط بپوشيدن دو قطعه لباس ساده اكتفا كرده‏ايد (حافظ) يعنى ملك و فرشته‏اى كه اعمال و كارهاى بنده را حفظ و ضبط نمايد «و واقية» يعنى ملائكه اى كه او را از بلاها و پيش‏آمدها نگهدارنده هستند همچنان كه خدا ميفرمايد لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ سوره رعد 11) خداوند فرشتگانى كه دنبال يك ديگر مى‏آيند بر انسان گمارده است كه او را از پيش رو و از پشت سر محافظت و نگهبانى مينمايند بدستور خدا على بن ابراهيم در تفسير خود از ابى الجارود از حضرت باقر عليه السّلام در جمله «مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» نقل نموده كه فرمود

بامر اللَّه‏

بفرمان و امر خدا انسان را از افتادن در چاه يا فرو ريختن ديوار يا پيش آمدن چيزى محافظت مينمايند تا هنگام رسيدن مقدرات حتمى كه از او دست برداشته و بدست تقدير مى‏سپارند و آنان دو فرشته‏اند كه نگهبان شب و دو فرشته نگهبان روز كه به نوبت دنبال يك ديگر مى‏آيند و از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود آيه چنين نازل شده:

له معقّبات من خلفه و رقيب من بين يديه يحفظونه بامر اللَّه‏

: كه البته اين كلمات جنبه تفسيرى دارد. مرحوم طبرسى وجوه چندى‏

 

در تفسير اين آيه ذكر كرده كه وجه دوم چنين است كه منظور از معقبات فرشتگانى است كه انسان را از خطرها محافظت نموده تا هنگامى كه او را بدست تقديرات برسانند و آنجا هم مانع از رسيدن تقديرات ميشوند البته اين مانع شدن در صورتى است كه تقديرات حتمى و قطعى نباشد و يا اينكه اين طور معنا شود كه ملائكه او را از هر حادثه‏اى كه تا وقت آمدن تقدير حتمى احتمال وقوع دارد حفظ ميكنند عبارت كتاب اين چنين است فيحولون بينه و بين المقادير و نسخه تفسير مجمع فيحيلون است و احتمال دارد نسخه اصلى فيخلون بينه و بين المقادير باشد باين معنا كه ملائكه او را تا زمان نزول تقدير حتمى حفظ مينمايند ولى در آن هنگام دست از او برداشته و او را بدست تقدير سپرده و رها ميكنند. و گفته شده براى هر انسانى ده فرشته محافظ هست كه از پيش رو و پشت سر نگهبانى ميكنند يعنى در اطراف او گردش ميكنند همان طورى كه مامور و موكل بر نگهبانى مراقب و در گردش است و گفته شده مقصود از يحفظونه محافظت و ضبط و نگهدارى اعمال گذشته و اعمال كنونى و بعدى تا وقت مرگ است و باز گفته منظور مراقبت و محافظت از هر نوع خطر و تصادف و از زيان جن و انس و حشرات است و ابن عباس گفته از آنچه تقدير حتمى نشده محافظت مينمايند ولى وقت رسيد مقدرات حتميّه حفظ و مراقبت از بين ميرود و گفته شده مِنْ أَمْرِ اللَّهِ بمعناى بامر اللَّه است يعنى اين حفظ سرچشمه‏اش از فرمان خدا و بفرمان او است و گفته شده حفظ ميكنند او را از خطر و زيان مردم و خلق اللَّه كه من بمعناى عن باشد مانند و آمنهم من يعنى عن خوف قريش را از ترس و وحشت ايمن ساخت كعب الاخبار گفته اگر خداوند فرشتگان را براى حفظ و نگهبانى شما مامور نميكرد كه در خوردنيها و آشاميدنى‏ها و حوادث از شما محافظت نمايند جنيان شما را مى‏ربودند. و مرحوم صدوق در كتاب توحيد بسند خود از ابى حيان از پدرش كه در جنگ صفين همراه على عليه السّلام بود نقل ميكند هنگامى كه حضرت لشكر خود را قسمت بندى و مرتب ميكرد معاويه بر اسبى كه با شتاب و هيجان بود سوار شده و بطرف على عليه السّلام متوجه بود و حضرت هم بر اسب مرتجز رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سوار و در دست حضرت شمشير پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بود و ذو الفقار را به كمر بسته. مردى از اصحاب و ياران على گفت يا امير المؤمنين خود را بنگر و احتياط كن ميترسيم كه اين ملعون شما را غافل گير كند. على عليه السّلام فرمود گر چه اين را گفتى و اين احتمال بنظر تو آمد البته اين مرد هيچ گونه رادع و مانع دينى ندارد و سرسخت‏ترين ستمكاران و ملعون‏ترين و بدترين كسانى است كه با رهبران بر حق مخالفت و عناد دارند ولى با اين وصف اجل و مرگ مقرر و مقدر براى حفظ و نگهبانى انسان كافى است براى تمام افراد انسان فرشتگانى هستند كه محافظت ميكنند او را از

 

افتادن در چاهى و يا فرو ريختن ديوارى و يا رسيدن هر حادثه ناگوارى ولى زمانى كه موقع مرگش فرا رسيد او را بدست حوادث مى‏دهند و من هم زمانى كه مرگم فرا رسد سقى ترين افراد امت حركت ميكند و اين سر و صورت را (حضرت با دست اشاره بسر و صورت و محاسن شريف كرد) آغشته بخون مينمايد پيمانى است محكم و وعده‏اى است بدون دروغ لفظ

واقية

كه در اين حديث 13 آمده گفته شده تا آخرش ناقله است چون واقى معناى وصفى دارد بمعناى نگهدارنده ولى مقصود در اينجا نگهدارنده از خصوص مرگ است بنا بر اين پس از معناى وصفى به معناى اسمى نقل شده و گفته شد كه واقيه صفتى است كه موصوفش حذف شده جنّة واقية چون واقيه غالبا صفت جنّه (سپر) واقع مى‏شود پس موصوف روشن است و يا بگوئيم تاء براى مبالغه است (مسلم نگهدارنده نيرومند هست) كه عطف تفسير و توضيح و تاكيد براى لفظ حافظ باشد.پ 14- كافى ... على بن اسباط گويد از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم در باره گنجى كه خدا فرموده وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لها ميفرمود. در آن گنج اين مطالب نوشته بود

. بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

شگفت دارم از كسى كه يقين به مرگ دارد چگونه سرور و خوشى بخود راه ميدهد و شگفت دارم از كسى كه يقين و ايمان به قضا و قدر دارد چرا اندوهناك مى‏شود و تعجب ميكنم از كسى كه وضع دنيا و دگرگون شدن او را باهلش و بدنيا داران مى‏بيند با اين وصف دل به آن مى‏بندد

و ينبغى لمن عقل عن اللَّه ان لا يتّهم اللَّه في قضائه و لا يستبطئه في رزقه‏

و البته سزاوار است كسى كه داراى تعقل و معرفت خدائى است در موضوع قضاء و قدر و پيش آمدها سوء ظن و بدبينى بخدا نداشته و خداوند متعال را در رازقيّت و رساندن روزى بى‏اعتناء و كند نداند.

عرض كردم فدايت شوم دوست دارم اين حديث را بنويسم بخدا قسم حضرت دست خود را برد كه دوات را بياورد بطرف من ولى من دست مباركش را گرفته و بوسيدم و دوات را گرفتم و نوشتم.پ بيان احاديثى كه در باره نوشته آن لوح و گنج وارد شده مطالب مختلفى را بازگو ميكنند ولى اين اختلاف مضامين اشكالى ندارد چون تمام اين مطالب در آن بوده و اصل عبارت لوح ظاهرا عربى نبوده و هنگام نقل ترجمه بعربى شده البته در ترجمه و نقل به معنا چنين اختلافات جزئى پيش مى‏آيد و اگر اين ايراد شود كه در بعضى از اخبار تعبير به لفظ انّما شده و انحصار را ميفهماند بنا بر اين بايد منحصرا چهار جمله باشد و بيشتر نباشد با اينكه در اخبار پنج جمله و بيشتر از آن هم ذكر شده ولى پاسخ ايراد اينست كه لفظ انّما بمنظور نفى طلا و نقره بودن على الظاهر استعمال شده نه اينكه نفى بيش از چهار

 

جمله و انحصار در اين چهار جمله منظور باشد علاوه بر اين مضامين و معانى احاديث و مطالب نقل شده اختلافى با هم ندارند فقط در اجمال و تفصيل تفاوت دارند بعضى از اخبار بطور اختصار و اجمال آن مطالب را گفته و پاره از اخبار شرح و تفصيل بيشترى در باره همان مطالب دارد. و توضيح ديگرى كه در اين اخبار بايد داد اين است كه اگر در اين احاديث نسبت تعجب به خدا داده شده و تعجب در مورد جهل و معلوم نبودن علت است و با ذات خداوندى تناسب ندارد البته اين نسبت مجازى است و مقصود بيان اين مطلب است كه اين چيزها نادر است و نبايد باشد و بسيار كم است در اخبار گذشته جايى كه نسبت تعجب به خدا داده شود ديده نشد چون دو تعبير بيشتر نبود (عجبا و عجبت) و در اين دو مورد تعجب نسبت داده شده به كسى كه لوح را نوشته.پ بعضى از ارباب تحقيق در باره اختلاف الفاظ اين دو حديث كه مطالب لوح را نقل ميكنند گفته است اين اختلاف اخبار با اينكه همه آنها در مقام نقل يك مطلب و يك لوح هستند اختلاف لفظى و تعبيرى است چون امكان دارد كه الفاظ لوح عربى نبوده باشد و نقل به معنا شده و تعبيرها و ترجمه‏ها لفظا تفاوت داشته باشند و اما اختلاف معنوى كه بچشم ميخورد آنها را هم ميتوان ارجاع بيكديگر كرد مثلا در بعضى از اخبار

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

هست و در بعض ديگر

لا اله الا اللَّه‏

كه تسميه و نام خدا بردن با كلمه توحيد هر دو بيك معنا بازگشت ميكند و آن مدح و ثنا و ستايش پروردگار است و شايد هر دو در لوح بوده ولى در اخبار گاهى مدح و ثنا با تسميه و كلمه بسم اللَّه اداء شده و گاهى با كلمه توحيد و يا مثلا در بعضى از اخبار آمده‏

من ايقن بالقدر لم يخش الّا اللَّه‏

و در خبر ديگر آمده‏

من ايقن بالقدر كيف يحزن‏

كه نتيجه ايمان بقضاء و قدر در آن حديث خوف نداشتن از غير خدا و در اين حديث غم و اندوه نداشتن شده اين اختلاف هم از اين نظر است كه اگر كسى يقين و ايمان به قضا و قدر داشت ميداند آنچه باو رسيده مسلما باو ميرسيد و آنچه نرسيده قطعا نميرسيد چنين شخصى اندوه و حزن بخود راه نميدهد و بجز خدا از كسى و چيزى نميترسد و همچنين كسى كه يقين بحساب دارد با ديده عبرت بدنيا مينگرد و دگرگونى آن را كه مى‏بيند دل باو نمى‏بندد و باقبال و رو آوردن دنيا خوشحال نميشود خلاصه اين صفات و حالات متلازم با هم و از يك ديگر منفك و جدا نميشوند و لذا در هر يك از اين روايات يكى از آنها ذكر شده و اما جمله‏

و ينبغى ...

تا آخر ظاهرا بيان خود حضرت رضا باشد و جزء مطالب لوح نيست و بر فرض هم اگر از مطالب لوح باشد اشكالى ندارد چون در بعضى از روايات اين قسمت نقل نشده ولى در اين روايت اين قسمت از لوح را هم نقل كرده‏اند و منافاتى نيست‏

 «لمن عقل عن اللَّه»

يعنى كسى كه‏

 

معرفت و شناخت او در باره خدا و صفات پاك او از علم و حكمت و لطف و ساير صفات كامل باشد و يا باين معنا كه خداوند متعال عقل و خرد كامل باو عنايت كرده باشد و يا باين معنا كه معرفت و شناخت او از طريقى و از علومى باشد كه از لطف و عنايت الهى سرچشمه گرفته و از راهى كه خدا امضاء كرده يعنى از طريق انبياء و از علوم ائمه دين عليه السّلام بدون واسطه و يا با وسائط محدثين و علماء دين استفاده كرده باشد و يا باين معنا كه عقل و نورانيت و لياقتش بحدى برسد كه ذات مقدس الهى او را مشمول افاضات علمى خود قرار داده و بدون تعليم بشرى قلب پاك و شايسته او را محل تابش انوار علم خود قرار دهد و يا در اثر تفكر و تامل عميق در مطالب و بياناتى كه انبياء و اوصياء آنها فرموده و مطالعه آيات و دلائل آفاقى و انفسى و بصيرت در احوال و دگرگونى دنيا و نظائر اين مطالب داراى فكرى باز و دلى آگاه و ضميرى روشن شده باشد و اين معناى اخير مناسب‏تر است و شاهدش فرمايش موسى بن جعفر عليه السّلام كه به هشام بن حكم فرمود. اى هشام‏

ما بعث اللَّه انبيائه و رسله الى عباده الّا ليعقلوا عن اللَّه‏

هدف از بعثت انبياء آگاه ساختن مردم است كه با بيانات و مطالب استوار خود عقل و فكر بندگان خدا را كامل و روشن نمايند و باز حضرت فرمود:

انّه لم يخف اللَّه من لم يعقل عن اللَّه و من لم يعقل عن اللَّه لم يعقد قلبه على معرفة ثابتة يبصرها و يجد حقيقتها في قلبه‏

كسى كه عقل و فكر او كامل و روشن نباشد خوف و ترس از خدا ندارد و آن كس كه تعقل و تفكر نداشته باشد معرفت و شناخت كامل و استوار در دل او راه نيافته و حقيقت خداشناسى را در قلب خويش احساس نمى‏كند.

 (ان لا يتّهم اللَّه في قضائه‏

) در قضاء و قدر خدا را مورد اتّهام قرار ندهد باين معنا كه تصور كند آنچه را كه مقدر نكرده و باو عنايت نفرموده سود و نفع بيشترى براى او داشته (مثلا اگر خداوند ثروت و قدرت را براى من مقدر و مقرر ميكرد خيلى بهتر از فقر و وضع كنونى من بود و از اين قبيل اظهار نظرها در مقابل حكمت و صلاح ديد پروردگار) و يا عملا طورى حرص و ولع و تشويش و اضطراب از خود نشان دهد كه موهم و نمايانگر اين معنا باشد

 «و لا يستبطئه في رزقه»

يعنى اگر تنظيم معيشت و زندگيش و رسيدن رزق و روزيش به تعويق افتاد خدا را بى‏اعتناء و مسامحه كار نداند و با زبان و عمل اعتراض نمايد كه خداوندا چرا در باره رزق من كندى و مسامحه مينمائى در پايان بحث تذكر اين مطلب هم مفيد است كه از اين حديث حضرت رضا استفاده مى‏شود كه ضبط و نوشتن حديث مطلوب و عملى است پسنديده و نبايد فقط به حفظ كردن در ذهن اكتفا كرد.

 

پ‏15- كافى ... حضرت صادق عليه السّلام فرمود: قنبر غلام على عليه السّلام محبت و علاقه شديدى به مولاى خود على عليه السّلام داشت و هنگامى كه على عليه السّلام بيرون ميرفت قنبر هم بدنبال حضرت با شمشير حركت ميكرد يكى از شبها به قنبر فرمود منظور تو از آمدن دنبال من چيست؟ عرضه داشت بمنظور اينكه همراه شما باشم فرمود: واى بر تو يا تعجب ميكنم از تو. آيا ميخواهى مرا از گزند مردم روى زمين محافظت نمائى و يا از حوادث آسمانى؟

عرض كرد خير، بلكه از ضرر و آسيب دشمنان كه در همين روى زمين هستند. فرمود:

زمينيان نمى‏توانند آسيبى بمن برسانند مگر با اذن و فرمان خدا كه از عالم بالا فرا رسد برگرد و مراجعت كن قنبر هم برگشت. بيان قنبر از غلامان و دوستان خصوصى امير مؤمنان عليه السّلام بود كه حجّاج ملعون او را به جرم دوستى و محبت على عليه السّلام كشت.

فاذا خرج‏

در روايت هست كه بيشتر شبها على عليه السّلام بيرون ميرفت تا پشت شهر كوفه و در آنجا مشغول عبادت ميشد

الّا باذن اللَّه من السّماء

مگر با اجازه و فرمان خدا از آسمان. آسمان را محل صدور اذن قرار دادن از اين نظر است كه تقديرات الهى از آسمان و در عالم بالا و ملكوت صورت ميگيرد و اذن هم به معناى رها كردن و مانع نشدن است همان طور كه قبلا گذشت.پ 16- ... حضرت رضا عليه السّلام در زمان هارون بعضى از مطالب را با صراحت بيان ميفرمود افرادى بحضرت عرضه داشتند كه شما اين حرفها را ميزنيد با اينكه از شمشير هارون خون ميريزد فرمود خدا سرزمينى و بيابانى پر از طلا آفريده كه آن را بوسيله مورچه كه ضعيفترين موجودات حمايت و نگهدارى مينمايد كه اگر شتران بخاتى (قوى و نيرومند) بخواهند وارد آنجا شوند نميتوانند.پ بيان‏

بهذا الكلام‏

يعنى موضوع امامت و رهبرى خود را صريحا اعلام ميفرمائيد

يقطر دما

از باب نصر و به صيغه معلوم و دما تميز است و از باب افعال گرفتن يقطر كه دما مفعول او باشد بعيد است و در قاموس گويد بخت بضم باء شتر خراسانى است و بختيّه نيز چنين است و بخاتى و بخاتى و بخات جمع است. بعضى از اهل تاريخ قصه‏اى (نظير افسانه) نقل كرده كه سپاه بعضى از خلفا بجائى رسيدند از كنار جاده بيابانى پيدا بود كه طلاى زيادى در آن بچشم ميخورد بطرف آن بيابان حركت كردند ولى با كمال تعجب وقتى نزديك شدند مورچه‏هائى به بزرگى استر به آنان حمله‏ور شد و تعداد زيادى از آن سپاه را نابود كرد.پ 17- كافى ... اسحاق بن عمار گويد از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم كه ميفرمود رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله روزى نماز صبح را با مردم خواندند ناگهان جوانى در مسجد جلب توجه‏

 

پيغمبر را كرد كه از بى‏خوابى سرش بى‏اختيار پائين مى‏آمد با چهره زرد و بدنى ضعيف و لاغر كه چشمش در كاسه سر فرو رفته و گود شده بود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رو كرد به آن جوان و فرمود: كيف اصبحت يا فلان چطور است حالت؟ عرض كرد يا رسول صلّى اللَّه عليه و آله داراى حالت يقينم پيغمبر از حرف جوان در شگفت ماند و فرمود

انّ لكل يقين حقيقة

هر يقينى داراى علامت و نشانه‏اى است علامت و دليل حالت يقين تو چيست؟ عرض كرد همين يقين است كه مرا در حزن و اندوه افكنده و شبها مرا به بيدارى و روزهاى گرم به تحمل تشنگى (روزه‏دار) وادار ميكند دلم از دنيا و تعلقات آن كنده شده مثل اينكه حالت كشف و شهودى برايم پيدا شده و بهشتيان را در نعمت مى‏بينم كه بر پشتى و تخت‏هاى بهشتى تكيه داده‏اند و دوزخيان در نظرم مجسم كه از عذاب و شكنجه ناله و فرياد ميكنند و مثل اينكه صداى شعله آتش در اعماق گوشم طنين انداز است. پيغمبر رو كرد به اصحاب و فرمود: اين بنده خالصى است كه خدا دلش را بنور ايمان روشن ساخته سپس بجوان فرمود: اين حالت ارزنده خود را محكم حفظ كن جوان عرض كرد يا رسول اللَّه دعا كن خداوند نعمت شهادت در ركاب شما را نصيب من فرمايد. پيغمبر (8) دعا كرد طولى نكشيد كه جهادى پيش آمد و جوان در آن جهاد شركت كرد فقط نه نفر كشته شده بودند و اين جوان شهيد دهم بود.پ بيان‏

و هو يخفق و يهوى برأسه‏

. يعنى او را خواب گرفته و از شب‏زنده‏دارى زياد سرش پائين مى‏آمد در قاموس گويد خفقت الرّاية يرحم پائين آمد تخفق تخفق خفقا خفقانا لرزيد و حركت كرد و فلان يعنى فلان شخص از اثر خواب آلود بودن و چرت زدن سرش حركت كرد اخفق ثلاثى مزيد هم چنين است و باز در قاموس گفته هوى هويّا يعنى از بالا به پائين افتاد تمام شد حرف قاموس بنا بر اين‏

يهوى برأسه‏

تفسير و توضيح يخفق و يا بيان مبالغه و شدت حركت سر است چون در استعمال لفظ خفق حركت كم و اندك كافى است. و

يخفق‏

بر وزن تعب و قرب بمعناى لاغرى است‏

كيف اصبحت‏

يعنى در چه حالتى داخل صبح شدى و صبح كردى و يا باين معنا كه حالت چگونه است؟

فعجب رسول اللَّه‏

بر وزن تعب يعنى پيغمبر از حرف اين جوان تعجب كرد چون پيدايش حالت يقين براى انسان خيلى نادر و كم است و يا اينكه عجب يعنى پيغمبر خوشحال و مسرور شد كه اين جوان داراى حالت يقين و اين گوهر گرانبها است. راغب گويد عجب و تعجب حالتى است كه به انسان دست ميدهد موقعى كه علت و سبب روشن نباشد و لذا بعضى از حكماء گفته‏اند شى‏ء عجيب چيزى است كه علت و سببش مجهول باشد و از اين جهت است كه تعجب براى خدا معنا ندارد چون ذات مقدسش علام الغيوب و به تمام چيزهاى نهان و

 

آشكار آگاهست و گاهى هم به چيز تازه و بى‏سابقه گفته مى‏شود خداوند در قرآن ميفرمايد أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا آيا چيزى تازه و بى‏سابقه‏اى است كه ما باين مرد پاك (رسول خدا) وحى فرستاديم سوره يونس 2.پ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً كهف 9 آيا تصور ميكنى داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات تازه و بى‏سابقه است إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً سوره جن 1 ما قرآن و كتاب تازه‏اى شنيده‏ايم يعنى سابقه چنين چيزى نداريم و از علت و سببش اطلاع نداريم و گاهى هم بطور كنايه و استعاره به چيزى كه خوشايند و خوشحال‏كننده باشد گفته مى‏شود مثلا ميگويند اعجبنى كذا يعنى فلان چيز خوشحال كرد مرا خداوند فرمود وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ بقره 204 بعضى از مردم زبان چرب و شيرينى دارد كه تو را خوشايند است‏

انّ لكلّ يقين‏

يعنى هر فردى از يقين و يا هر نوعى از انواع يقين حقيقة

فما حقيقة يقينك‏

حقيقت و واقعيتى است و يقين تو از چه نوع يقينى است و يا باين معنا كه هر يقينى علامت و نشانه‏اى دارد كه صحت واقعيت او را نشان ميدهد. براى يقين تو چه نشانه‏اى هست كه در پاسخ عرض كرد

هو الّذى احزننى‏

در باره امور اخروى اندوهناكم كرده‏

و اسهر ليلى‏

از جهت اندوه و غم آخرت و يا براى آماده شدن آنجا و يا از جهت عشق و علاقه بعبادت و مناجات با خدا شب مرا بيدار و بيخواب نموده‏

 (عجبا للمحبّ كيف ينام‏

) كسى كه داراى عشق و محبت است اگر بخوابد جاى تعجب است و البته نسبت اسهر به لفظ ليل مجازى يعنى مرا بيخواب كرده در شب و همچنين‏

أظمأ هواجرى‏

مجاز عقلى است يعنى اين يقين مرا به تشنگى واداشته در شدت گرما براى روزه تابستان و اينكه روزه در گرما را مخصوصا ذكر كرده چون او دشوارتر و فضيلت آن بيشتر است. در قاموس است هاجره وسط روز موقع ظهر و يا از ظهر تا عصر را گويند از اين جهت كه در اين وقت مردم در منازل خود آسايش ميكنند مثل اينكه از شدت گرما دور شده و مهاجرت كرده‏اند و گفته‏

عزفت نفسى تعزف عزوفا

يعنى زهد ورزيد و توجه قلبى خود را از دنيا برگرداند و بى‏ميل شد.

حتّى كأنّي انظر

يعنى اين كمال يقين مرا به مرحله مشهود رسانيد و زفير آتش صداى افروختن آتش است در قاموس است زفر يزفر زفرا و زفيرا بمعناى بيرون آمدن نفس است دنبال كشيدن نفس عميق و زفر النّار يعنى صداى افروختن آن بگوش رسيد.

مسامع‏

كه در حديث بود در قاموس است مسمع بر وزن منبر يعنى گوش مانند سامعه و مسامع جمع مسمع است. و گفته شده كه مسامع جمعى است بر خلاف قاعده مانند مشابه كه جمع شبه و ملامح كه جمع لمحه است.

 

پ‏بعضى از ارباب تحقيق در توضيح و تشريح اين نورانيت و روشنگرى كه در اين حديث شريف آمده بيانى دارد كه اين روشنى و نورانيت در نتيجه كمال ايمان و ازدياد يقين است كه دارنده‏اش را بمرحله‏اى ميرساند كه بر حقائق تمام امور حسى و عقلى مطلع ميسازد و تمام حجابها و پرده‏ها كنار ميرود و با معرفت عين اليقينى اشياء را آن طورى كه هستند و واقعيت دارند مى‏بيند بدون پيرايه ترديد و شائبه شك در نتيجه اطمينان قلب و آسايش و آرامش دل برايش بدست مى‏آيد و اين همان حكمت و دانش حقيقى و واقعى است كه هر كس باين حكمت دست يابد خير كثير و نفع سرشارى نصيبش شده و باين مرتبه اشاره كرده است امير مؤمنان عليه السّلام كه فرمود:

هجم بهم العلم ...

علم و اطلاع بحقائق امور سر تا پاى وجودشان را گرفته و بروح و جان يقين رسيده‏اند و آنچه در نظر مترفون و دنيا داران سخت و دشوار است پيش آنان نرم و سهل و آسان است و آنچه كه براى جهال و نادانان وحشتناك است آنان با او انس و الفت دارند و با بدنهائى كه روحشان بستگى با عالم بالا دارد با مردم و اهل دنيا معاشرت و مصاحب دارند مقصود حضرت از (آنچه در نظر مترفون و دنيا داران دشوار است) كنار گذاشتن شهوات و تمايلات حيوانى و بريدن ارتباط و علاقه‏هاى دنيوى و مراقبت داشتن بسكوت و خاموشى و شب‏زنده‏دارى و تحمل گرسنگى و خوددارى از امور بى‏فائده و سرگرميهاى بى‏هدف و امثال اينها البته اين حالات براى كسى سهل و آسان است كه از زرق و برق دنيا دل كنده باشد و بطرف عالم انوار اوج گرفته و تنها با خدا مانوس و از غير او گريزان و افكارش در يك چيز متمركز باشد و پيدايش اين كمالات از اين جهت است كه قلب آدمى استعداد دارد كه جنبه ملكوتى و وجهه حقى تمام اشياء از لوح محفوظ كه حقائق و واقعيات و حوادث تا روز قيامت در آن بدست قضا ترسيم شده در چنين قلبى جلوه‏گر شود فقط موانعى كه از اين تجلى هست حجابهائى است كه وجود دارد مانند كمبودى و نقصان در ذات و جوهر وجودى و يا كدورت و تيره‏گى كه در اثر دنبال كردن شهوات و خواسته‏هاى حيوانى متراكم شده و يا انحرافى كه در سير و سلوك رخ داده و يا اعتقادات بى‏پايه كه از اثر تقليد و متابعت غير منطقى و حس خوش‏بينى بيمورد بوده و يا جهل و نادانى و تشخيص ندادن آن جهت و مسيرى كه بهدف اصيل و مطلوب انسانى ميرساند و به پاره‏اى از همين حجابها و موانع اشاره شده در حديث نبوى و گفتار پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود

لو لا انّ الشّياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السّماء

. اگر شياطين انسى و جنى دل آدمى را رها ميكردند و در اطراف قلب انسان با اين ابزار و دامهاى شهوات در گردش نبودند انسان بمقام و مرحله‏اى ميرسد كه حقائق و ملكوت آسمانها در قلبش جلوه‏گر شده و همه چيز را ميديد.

 

پ‏18- تفسير امام حسن عسكرى عليه السّلام قوله تعالى ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ. سوره بقره 74 دلهاى شما ديگر سخت و سفت شده مانند سنگ يا سخت‏تر از سنگ.

چون پاره از سنگها جوهاى آب از خود بيرون ميدهد و پاره از آنها تكان خورد و شكافى بر ميدارد و آبى از آن خارج مى‏شود و قسمتى از سنگها از خوف و خشيت الهى جا كن شده و از بالاى كوه به پائين مى‏افتد و خدا هرگز از اعمال شما غفلت ندارد.پ امام عليه السّلام فرمود خدا كه ميفرمايد ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ يعنى غلظت پيدا كرده و از خير و رحمت خشكيده دلهاى شما اى گروه يهود با اينكه آيات و معجزات روشن زمان موسى عليه السّلام و معجزاتى كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ديده‏ايد براى شما محسوس و معلوم شده و اين دلها مانند سنگ خشك و بى‏رطوبت و هيچ گونه اميدى بخير و نفعى از آنها نيست باين ترتيب كه شما نه حق الهى را انجام ميدهيد و نه از گوشه و كنار اموال خود صدقه و خيراتى داريد و نه كرم وجود و سخاوتى از خود نشان ميدهيد و نه ميهمان‏نوازى ميكنيد و نه دست بيچاره و گرفتارى را ميگيريد و نه در معاشرت و معامله خوى انسانى را در نظر ميداريد.

أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً اين دلهاى يهود در قساوت و تيره‏گى و سختى مانند سنگ يا سخت از آن در اين جمله براى شنوندگان ابهام گوئى كرده و واضح و روشن مطلب را بيان نفرموده مانند كسى كه بگويد من گوشت و يا نان خوردم البته مقصودش اين نيست كه بگويد در نظرم نيست كه چه چيز خوردم، بلكه منظور اينست كه طرف را از آنچه خورده آگاه نكند و ابهام گوئى كند گر چه خودش ميداند كه چه خورده است اين آيه هم نظير اين است و معناى (او) بل نيست كه بمعناى استدراك باشد بل اشدّ قسوة چون استدراك بمعناى جبران غلط و اشتباه است و خداوند منزه از اين است كه در مقام خبر دادن اشتباه كند و بعدا تدارك نمايد چون ذات مقدسش عالم و آگاه است بآنچه بوده و آنچه خواهد بود و آنچه كه نيست كه اگر بنا شود وجود پيدا كند بچه ترتيبى خواهد بود (بهمه چيز كاملا آگاه است البته استدراك از بشر مخلوق ناقص اشكالى ندارد و نيز مقصود از او (او) و او نيست و أَشَدُّ قَسْوَةً دلهاى شما مانند سنگ است و سخت‏تر از آن چون در اين صورت جمله دوم جمله اول را تكذيب ميكند زيرا در فراز اول فرمود دلهاى شما در قساوت و سختى مانند سنگ است نه سخت‏تر از آن و نه نرم‏تر و اگر در فراز دوم بگويد سخت‏تر از سنگ است از ميزان اول بايد دست برداشته باشد كه گفت سخت‏تر از سنگ نيست و اين چنين حرف زدن مانند گفتار كسى است كه بگويد مثلا از دل شما خير اندكى و نه خير و نفع زيادى تراوش نميكند

 

و روشن است كه اين رقم بيان صحيح نيست پس بنا بر اين بايد گفت كه خداوند متعال ابتداء ابهام گوئى كرده و سپس توضيح داده كه دلهاى آنها از سنگ سخت‏تر است ولى نه با كلمه او اشد بلكه با اين تقسيم بندى كه از سنگها بعمل آورده وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ ...

يعنى پس بنا بر اين دلهاى شما از سنگ سخت‏تر است چون پاره از آنها سرمايه بركات و خيرات است و نهرهاى آب از آن روان و منافع و خدماتى براى بشر دارد و بعضى از سنگ‏ها اگر جويها لبريز از آب ندارد لا اقل شكافى بر ميدارد و قطرات آبى از آن خارج مى‏شود گر چه بحد آن جويبارها نميرسد ولى اين دلها نه تنها منشأ خيرات و خدمات ارزنده نيستند، بلكه روزنه خير و اميدى از آنها ديده نميشود. سپس خداوند متعال فرمود وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ بعضى از سنگهاى هنگامى كه بنام خدا و نام اولياء خدا محمد و على و فاطمه و حسنين و خاندان پاكيزه‏شان صلوات اللَّه عليهم اجمعين سوگند داده شوند از اثر احساس و درك عظمت مقام آنان متزلزل شده و از بالاى كوه سقوط ميكنند اما در دل تاريك و قساوت بار شما از اين احساسات خبرى نيست و خداوند هم از كردار شما غافل نيست و عالم و آگاه است و مطابق عدل خويش شما را كيفر خواهد داد و كيفرش ظالمانه نيست. حساب دقيق و شديد و عذاب دردناك در انتظار شما است. و اين توصيفى كه خدا از دلهاى آنان در اين آيات نموده نظير توصيفى است كه در سوره نساء 52 آمده است (أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً) اگر بهره‏اى از قدرت و ثروت داشته باشند خردلى بمردم خير نميرسانند. و همچنين توصيفى كه از سنگها فرموده همانند بيانى است كه در سوره حشر 21 دارد و لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ. اگر اين قرآن را بر كوه فرود آوريم خواهى ديد كه از احساس خوف و خشيت الهى فرو ميريزد و در فضا پراكنده ميگردد.پ و اين نكوهش و سركوبى خداوندى هم متوجه قوم يهود و گروه دشمنان اسلام هم- هست ولى طائفه يهود چون عناد بيشترى داشتند از دو راه خطاكار بودند و از دو جهت با اسلام مخالفت ميكردند. شايد مقصود اين باشد كه هم راه لجاج و عناد و دشمنى علنى و هم از راه نفاق و دوروئى و اظهار اسلام به منظور كوبيدن اسلام و اين گونه توبيخ و نكوهش براى قوم يهود خيلى سنگين و گران آمد و لذا گروهى از بزرگان و زبان آوران آنها بر پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله شوريده و اعتراض نموده گفتند يا محمد صلّى اللَّه عليه و آله تو دارى از ما بدگوئى ميكنى و دلهاى ما را بر خلاف واقع و صفائى كه دارند و خدا هم خوب ميداند، قساوت بار و سخت‏تر از سنگ ميدانى ما قوم يهود اهل خير هستيم و خدمات فراوانى را انجام ميدهيم و روزه ميگيريم صدقه ميپردازيم و با فقراء و مستمندان مواسات و برادرى مينمائيم. رسول‏

 

خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود ملاك و ميزان خير و خوبى عمل پيكره و ظاهر آن نيست عملى كه فقط براى رضاى خدا باشد و بر طبق دستور برنامه تعيين‏شده الهى انجام شود اين چنين عملى ارزش داشته و عمل خوب محسوب مى‏شود اما كارهائى كه براى رياء و ديدن مردم و به منظور سمعه و بازگو كردن مردم و به انگيزه دشمنى با رسول خدا و فرستاده خدا و اعمال كينه و عناد با او و براى كسب شرف و بزرگى و برترى بر او انجام گردد نه تنها خير و پسنديده نيست، بلكه شر محض و وزر و وبال و بدبختى است كه عاملش را به بدترين وجه و دردناك‏ترين عذاب خداوند معذب ميفرمايد. يهود گفتند يا محمد صلّى اللَّه عليه و آله تو اين مطالب را ادعا ميكنى ما هم اين حرف‏ها را ميگوئيم اساسا ما با بذل مال در مبارزه با تو و رياست تو و هدف تو و در تفرقه افكنى در ميان ياوران و اصحابت كمال جديت و كوشش را ميكنيم كه اين عمل خود جهاد اكبر و وظيفه بزرگى است كه در مقابل اجر عظيم و ثواب اخروى را بدست مى‏آوريم و حد اقل اينكه ما در اين ادعاها با تو مساوى و برابريم بنا بر اين چه فضيلت و امتيازى تو بر ما دارى؟ پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى برادران يهود البته در مقام حرف و ادعا ذى حق و بى‏حق و راستگو و دروغگو با هم متساويند ولى در مقام استدلال و براهين الهى است كه صفوف حق از باطل جدا گشته و چهره ياوه‏گوئى اهل باطل روشن و حقيقت اهل حق آشكار ميگردد و رسول خدا محمد صلّى اللَّه عليه و آله نميخواهد جهل و نادانى شما را غنيمت شمرده و شما را بدون منطق و برهان تسليم خود نمايد ولى با سلاح عقل و دليل منطقى كه قدرت دفاع آن را نداشته و نيروى خود دارى از لوازم و نتائجش را در خود نبينند بميدان بحث قدم مى‏نهد و اگر بدون پيشنهاد شما معجزه‏اى انتخاب نموده و بشما ارائه دهم ممكن است شك و ترديد كنيد و بگوئيد اين يك امر ظاهرى و شعبده‏اى معمولى و يا قرار و تبانى شده و واقعيتى ندارد ولى انتخاب و پيشنهاد معجزه از طرف شما باشد و من هم خواسته شما را انجام دهم. ديگر نميتوانيد بگوئيد اين هم شعبده و يا تبانى شده است و يا حيله و مقدمات نيرنگى بكار رفته است. اكنون هر چه پيشنهاد داريد بگوئيد كه اين پروردگار جهانيان است كه بمن وعده فرموده، هر چه شما بخواهيد انجام دهد تا عذر كافران و بهانه‏جويان شما بر طرف و حجت تمام شود و آگاهى و بصيرت مؤمنين از شما افزون گردد.پ يهود گفتند: اين حرف از طريق انصاف است اگر مطابق اين وعده منصفانه عمل نمائى و گر نه تو بايد اولين فردى باشى كه حرف خود را پس بگيرى و در زمره ابلهان مى‏باشى و بايد تسليم حكم توراة شوى چون عاجز و درمانده‏شده‏اى از تامين پيشنهاد ما و بطلان ادعاى بى‏پايه‏ات روشن گشته پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: صدق و حقيقت است كه وضع شما را روشن ميكند نه اين تهديدهاى پوچ و بى‏اساس. هر چه خواهيد پيشنهاد كنيد تا

 

هر گونه بهانه قطع شده و جايى براى سؤال باقى نماند.پ گفتند يا محمد صلّى اللَّه عليه و آله تو پنداشته‏اى كه در دل ما تمايلى بدستگيرى از مستمندان و كمك بيچارگان و اقدامات مالى در راه جلوگيرى باطل و از بين بردن آن و يارى حق و زنده كردن آن نيست خلاصه در اين دلها از صفات انسانى خبرى نيست و اين سنگهاى سخت بمراتب از اين دلها نرم‏تر و در برابر فرمان خدا تسليم‏تر است. بفرمائيد اينك كوه‏ها در مقابل هست با هم ميرويم نزديك آنها و از آنها بخواهد كه صدق و حقانيت تو و كذب و دروغ ما را گواهى دهند اگر بنطق آمدند و با زبان فصيح ترا تصديق نمودند البته تو بر حقى و ما هم لزوما از تو متابعت نموده و تسليم ميشويم ولى اگر تو را تكذيب كردند و يا اينكه اصلا سكوت كرده و پاسخى ندادند بايد بدانى كه تو در ادعاى خود خطا رفته‏اى و از طريق هوى و هوس مسير لجاجت و عناد را در پيش دارى. پيغمبر فرمود اشكالى ندارد بطرف هر يك از اين كوه‏ها كه ميخواهيد برويم تا استشهاد نمايم و او هم بنفع من و زيان شما گواهى خواهد داد حركت كردند و سخت‏ترين صخره را انتخاب نموده گفتند اينك كوه و استشهاد كن.پ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله متوجه آن كوه شده و فرمود اى كوه من تو را سوگند ميدهم بعظمت مقام محمد صلّى اللَّه عليه و آله و پاكان از خاندانش كه باحترام بردن نام آنها عرش بزرگ الهى كه تعداد زياد و بى‏شمارى از مخلوقات خداوند نيروى حركت دادن آن را نداشتند بر دوش حاملين عرش كه فقط هشت نفر از ملائكه هستند سبك و آسان گشت و قسم ميدهم تو را به حق محمد صلّى اللَّه عليه و آله و خاندان پاكش كه با بردن نام آنها خداوند توبه آدم را پذيرفت و از خطايش درگذشت و بمقام و رتبه اولش برگرداند و بحق محمد صلّى اللَّه عليه و آله و خاندان پاكش كه باحترام نام بردن آنها و توسل به آنان ادريس پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بجايگاه بلند و مقام رفيع بهشتى ارتقاء يافت. كه گواهى دهى براى محمد (در موضوع قساوت قلب يهود و تكذيب آنها قول رسول اللَّه را و عناد آنها با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله به آن مطالبى كه خدا در تو وديعه نموده و به تو سپرده است كه او همان تصديق محمد و تكذيب يهود است يك مرتبه آن كوه سخت تكان خورده و متزلزل شد و آبى از او جريان پيدا كرد و با صداى رسا فرياد زد يا محمد صلّى اللَّه عليه و آله گواهى ميدهم كه تو رسول پروردگار جهانيانى و آقا و بزرگ تمام موجودات و آدميانى و گواهى ميدهم كه دلهاى اين يهود همان گونه كه توصيف نموده‏اى از سنگ سخت‏تر و كمترين خيرى در اين دلها نيست با اينكه گاهى پاره از سنگ‏ها با انفجار شديد سيل آسا آبى را كه منشأ خيرات و بركات است از خود بيرون ميدهند و گواهى ميدهم كه اين قوم يهود نسبت‏هاى دروغ به تو ميدهند و تو را مورد تهمت قرار داده و

 

بر خداى جهان افتراء مى‏بندند. اقول تتمه اين داستان در باب معجزات پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله گذشت (ج 17 ص 336).پ قوله تعالى أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ ... سوره بقره 75) البته اين آيه در همان تتمه داستان ذكر شده است. امام فرمود چون رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با آوردن اين معجزه بر يهود غلبه كرد و با دلائل روشن هر گونه عذر و بهانه‏اى كه داشتند قطع كرد و آنها را در برابر حجت و منطق خود عاجز نمود و از هر رقم اشكال‏تراشى و مغلطه درماندند گفتند يا محمد ما ايمان آورديم كه تو همان رسول راهنما و راه يافته هستى و برادرت على بن ابى طالب وصى تو و ولى خدا است و با اين حرفها اظهار اسلام كردند ولى وقتى با يهوديان ديگر خلوت ميكردند به آنان ميگفتند كه ما با تظاهر به ايمان بهتر ميتوانيم كارشكنى كنيم و كوبيدن ما محمد و اصحابش را از اين راه آسانتر است زيرا آنها بخيال اين كه ما واقعا ايمان آورده و جزء آنها شده‏ايم اسرار داخلى و امور پنهانى خود را با ما در ميان ميگذارند و از ما چيزى را مخفى نمى‏نمايند و ما پس از دستيابى به آن اسرار دشمنان اسلام را مطلع ميسازيم در نتيجه دشمنان با كمك و پشتيبانى ما مسلمانان را در اوقات حساس و موقع سرگرمى و اشتغال و در زمانى كه مجهز نبوده و آماده دفاع نشده‏اند مورد حمله و يورش قرار داده و با اين طريق بهتر ميتوانند آنها را از پا درآورند. علاوه بر اين نقشه كاملا مراقب بودند كه مبادا يهوديانى كه معجزات رسول خدا را ديده و دلائلى كه مشاهده كرده بودند براى مردم بازگو كنند و جدا آنها را از اين كار باز ميداشتند.پ و خداوند هم پيغمبرش را از سوء نيت آنان و دخالت زيانبارشان و باز داشتن آنها از اخبار و آگاه كردن مردم به معجزات و دلائل روشن و براهين استوار آن حضرت هشدار داده و مطلع ساخت و فرمود أَ فَتَطْمَعُونَ اى پيغمبر عزيز آيا تو و يارانت انتظار داريد أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ كه اين قوم يهود با اين معجزات كه در برابرش عاجز و مغلوب گشتند و با اين دلائل روشن كه غلبه و حقانيت شما را آشكار كرد بشما ايمان آورند و واقعا از عمق دل شما را تصديق كنند و در مجالسى كه با شياطين همكيش خود مى‏نشينند حالات شما و حقانيت شما را بازگو نمايند وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ با اينكه عده‏اى از همين يهود و بنى اسرائيل بودند يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ كه در دامنه كوه طور كلام خدا و دستورات او را مى- شنيدند ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ ولى موقع بيان كردن و ابلاغ آن مطالب بديگران دست به تحريف زده و آن حقائق را وارونه و عوضى براى مردم مى‏گفتند مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ با اينكه خود خوب فهميده بودند وَ هُمْ يَعْلَمُونَ و آنها خود ميدانستند كه دروغ ميگويند.

باز هم خداوند آن نقشه و نفاق ديگرشان را آفتابى كرد و فرمود وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ‏

 

آمَنُوا چون با سلمان و مقداد و ابا ذر و عمار ... برخورد ميكردند قالُوا آمَنَّا ميگفتند ما هم مانند شما ايمان به نبوت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و امامت برادرش على عليه السّلام داريم و ايمان داريم كه على عليه السّلام برادر پيغمبر و وزير و پشتيبان او و خليفه او بر امت و وفاكننده به وعده‏هاى پيغمبر و اداكننده ديون پيغمبر و قيام‏كننده و متحمل رنج و زحمت اداره امت و قيم و سرپرست مردم است كه اگر برهبرى او عملا گردن نهند امت را از شمول سخط و غضب الهى مصون ميدارد و در شاهراه سعادت و خوشبختى رهبرى ميفرمايد و ايمان داريم كه خلفاء بر حق او ائمه بعد از على عليه السّلام ستارگان درخشان و ماه‏هاى تابان و خورشيدهاى فروزان هستند و دوستان آنها دوست خدا و دشمنانشان دشمن خدا ميباشند و حتى بعضى از يهود ميگفتند گواهى ميدهيم كه محمد داراى معجزات و آورنده دلائل واضح و روشن است. و دنباله داستان را (در تفسير امام) ادامه داده همان طور كه در فصول و ابواب معجزات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و در باب جنگ بدر ذكر شده.پ و چون اين يهوديان منافق با يهود ديگر ملاقات مينمودند از اينها معترضانه سؤال ميشد كه چه گرديد؟ رفتيد مسلمانان را از حقائقى كه (بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ) خدا علمش را در اختيار شما قرار داده و از دلائل و شواهدى كه بر صدق نبوت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و امامت برادرش على بن ابى طالب بهترين گواه است خبر داديد لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تا در نتيجه شما را بحسب برهان و منطق و واقع مغلوب و محكوم نمايند و استيضاح نموده و بگويند شما كه اين مطالب را فهميده و ديده‏ايد چرا ايمان نياورده و تسليم اين حقائق نميشويد و خيال ميكردند كه اگر اين مطالب را در اختيار مسلمين نگذارند ديگر پيغمبر دليلى بر حقانيت خود و محكوم كردن آنان ندارد و لذا خداوند متعال فرمود أَ فَلا تَعْقِلُونَ آيا نمى‏فهمند. اين دلائل و مطالبى كه اثبات حقانيت و نبوت محمد صلّى اللَّه عليه و آله را مينمايد و بعضى از يهودى براى مسلمين بازگو ميكنند اين حقائق را خود مسلمانان ميدانند گر چه آنها اظهار نكنند أَ وَ لا يَعْلَمُونَ آن دسته از يهود كه بدسته ديگر از خودشان اعتراض ميكنند (كه چرا مسلمانان را از اين مطالب آگاه مينمائيد) اين مقدار از درك و شعور را ندارند أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ كه خدا كينه و دشمنى نهفته آنان و نقشه نفاق آميز سرى آنان را ميداند وَ ما يُعْلِنُونَ كه تظاهر به ايمان ميكنند كه بخيال خودشان از اين راه صدمه بيشترى به پيغمبر و يارانش بزنند و با اظهار اسلام با مسلمين رابطه بيشترى پيدا كرده و بر اسرار داخلى مسلمانان آگاهى پيدا نموده و آنها را در اختيار دشمنان دين قرار دهند. خداى محمد صلّى اللَّه عليه و آله از تمام اين دسيسه‏ها كمال آگاهى را دارد. خداوند هم در مقابل نقشه شوم آنان تماميت و تكميل كار پيغمبرش را و رسيدن بهدف مقدس او را خود

 

متكفل شد و با نصرت و حمايت خويش از رسول گرامى نقشه نفاق آنان را نقش بر آب نمود و نبى اكرم را از زيان و ضرر آنها مصون و محفوظ داشت.پ دنباله آيات. وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ ... امام در تفسير اين آيات فرمود: سپس خداوند به پيغمبرش خطاب فرمود گروهى از اين يهود امّى و بى‏سوادند بطورى كه قدرت بر خواندن و نوشتن ندارند درست مانند حالت اوليه‏اى كه از مادر متولد شده‏اند و همان حالت مادر زائى را دارند (امّى) لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلَّا أَمانِيَّ كوچكترين اطلاعى از كتاب آسمانى و مطالب تورات ندارند و اساسا فرقى ميان كتابى كه از آسمان و از طرف خدا نازل گشته و نوشته‏هائى كه باسم توراة بخورد اينها ميدهند نمى‏گذارند و اين بدبخت‏ها نيروى تميز بين حق و باطل را ندارند. فقط گوش بدهان اخبار و رؤساى خود هستند وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ و مسير حركت آنها روى تخمين و گمان است هيچ گونه استقلال فكرى نداشته و از رهبران باطل و غرض ورز كه دانسته نبوت روشن پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و امامت على عليه السّلام را تكذيب و انكار ميكنند كوركورانه از آنها تبعيت و پيروى مينمايند با اينكه سوابق خيانت آنها را ميدانند و بحكم عقل چنين تقليدى حرام و غير مجاز است سپس خداوند متعال فرمود فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ امام فرمود: خداوند در باره آن دسته از يهود كه مطالبى را در باره صفات و نشانه‏هاى رسول خدا بدروغ تنظيم كرده و بعنوان كتاب آسمانى مى‏نوشتند اوصافى كه بر خلاف و ضد علائم پيغمبر بود. و به آن بى‏سوادها و بيچاره‏ها مى‏گفتند كه اين علائم صفت و نشانه‏هاى آن پيغمبر موعود است كه در آخر الزمان مبعوث مى‏شود مانند اينكه او داراى قامت بلند و جثه و شكم بزرگ و موى سرخ است و محمد اين صفات را ندارد و آن پيغمبر بر حق پس از 500 سال ديگر خواهد آمد. و مقصود آنان از تحريف حقائق ابقاء رياست خود بر آن بيچاره‏ها و از دست ندادن عوائد و منافع مادى و وجوهى كه بدست آنها ميرسيد و خوددارى از تسليم شدن به پيغمبر و خدمت كردن به آن حضرت و اهل بيتش عليهم السّلام بود خداوند متعال فرمود فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ عذاب شديد و دردناكى در بدترين جايگاه دوزخ در انظار آنها است از جهت همين تحريف و بيان اوصافى براى پيغمبر آخر الزمان عليه السّلام بر خلاف اوصاف واقعى محمد و على عليه السّلام كه در كتب آسمانى آنها بود وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ و باز عذاب شديد براى آنها هست از جهت كسب اموال و گرفتن وجوه كه در صورت كافر ماندن آن ضعفاء و بيچارگان و انكار امامت على بن ابى طالب ميتوانستند بدست بياورند.

وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً ... امام عليه السّلام فرمود: خداوند متعال گفتار يهود متعصب را كه تظاهر به ايمان ميكنند و نفاق خود را مستور ميدارند و نقشه زيان و

 

كوبيدن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله طرح مينمايند. نقل ميفرمايد كه آنها ميگويند خداوند ما را عذاب نميكند مگر چند روز كوتاه مدت چون طائفه يهود با بعضى از مسلمين خويشاوندى سببى داشتند و آنها كاملا مى‏فهميدند كه اين يهوديان منافق هستند و در واقع بهمان حال كفر خود باقى هستند ولى از نظر مراعات خويشاوندى كفر درونى آنان را مكتوم ميداشتند اما از طرف ديگر همان بستگان يهود خود را مورد اعتراض قرار ميدادند و بآنها ميگفتند شما كه خود حقانيت اسلام را طبق بيان و اعتراف خودتان ميدانيد چرا اين نفاق را كه موجب سخط و عذاب الهى است پيشه خود قرار داده‏ايد آنها در مقام پاسخ ميگفتند. ما فقط بميزان همين چند روز كوتاه كه با گناه و نفاق سپرى ميكنيم معذب ميشويم سپس از عذاب نجات پيدا كرده و از نعمت‏هاى بهشتى براى ابد بهره‏مند ميشويم بنا بر اين وجهى ندارد كه ما خود را در تحت فرمان محمد صلّى اللَّه عليه و آله قرار داده و ناراحتى و ذلت را تحمل كنيم براى جلوگيرى از عذابى كه بمقدار مدت ارتكاب گناه است و اين مدت هم چند روزى بيش نيست و بزودى سپرى شده و منقضى خواهد شد و در نتيجه حريت و آزادى از تحت سيطره و خدمتگزارى محمد و استفاده از لذائذ دنيوى را بدست آورده‏ايم و اگر در آن جهان هم عذابى متوجه ما گردد اشكالى ندارد چون عذاب كوتاه مدتى است و طولى نميكشد كه مبدل به نعمت مى‏شود.پ خداوند برسول گراميش خطاب ميفرمايد: قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً بگو به آنان اين مطالب خلاف واقع كه ميگوئيد عذاب ما در مقابل تسليم نشدن به محمد صلّى اللَّه عليه و آله و نپذيرفتن آيات كه مربوط به پيغمبر و على و اوصياء ديگر است عذابى است كوتاه و منقطع.

و اين ادعاها روى پايه پيمانى است كه با خدا داريد كه قطعا چنين نيست، بلكه عذاب عذاب دائمى و بى‏پايان است. بنا بر اين بخود آئيد و اين اندازه دنبال گناه نرويد و جرات كفر و انكار رسول و وصى رسول را بخود راه ندهيد كه اين بزرگان براى سرپرستى و رعايت حال امت برگزيده شده‏اند كه مانند پدر دلسوز و مهربان نسبت به فرزندش و خدمت نمودن سرپرست مهربان بزير دستش فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ پس بنا بر اين پيمان ادعائى شما اساسا بايد مصونيتى از عذاب داشته باشيد! أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ بلكه شما بعنوان افتراء بر خدا مطالبى را از روى جهل و عناد بخدا نسبت ميدهيد و بالاخره ادعاى شما در هر يك از اين دو احتمال دروغ محض و بى‏پايه و اساس است.پ توضيح در تفسير كلمه قَسَتْ قُلُوبُكُمْ كلمه عست استعمال شده بود كه بمعناى خشك و سخت شدن است و جمله‏

 (الصّدق بينى و بينكم)

كه در اين روايت بود باين معنا است كه ما و شما بوعده و وعيد نبايد اكتفاء كنيم و صدق و درستى عمل ميان ما و شما حاكم‏

 

است و در بعضى از نسخه‏ها

ينبئ عنكم‏

است يعنى صدق و صحت در ميدان عمل است كه حقائق و ياوه‏ها را آشكار مينمايد كه اين عبارت بهتر و صاف‏تر است.پ 19- تفسير امام وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ ... سوره بقره 87 امام عليه السّلام فرمود خداوند متعال در مقام توبيخ و نكوهش همين يهود كه پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله آن معجزات را در دامنه كوه‏ها براى آنها آورد فرموده ما توراة را كه متضمن دستورات ما و مشتمل بر فضائل محمد و خاندانش و امامت على و فرزندانش عليه السّلام و شرافت مسلمين و رذالت و بدى مخالفين اسلام بود. به موسى عليه السّلام داديم وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ و معجزات گوناگون از قبيل زنده كردن مردگان و شفا يافتن مريضان و نابينايان و مبروصان و اخبار از غيب و آنچه ميخورند و در خانه ذخيره ميكنند وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ و بوسيله جبرئيل ياريش نموديم آن زمان كه دشمنان در مقام كشتن مسيح عليه السّلام بودند كه او را از منزل و خانه خود بطرف آسمان بالا برد و دشمن عيسى را بشكل عيسى در نظر مردم جلوه داد كه گفتند اين عيسى است و او را بجاى عيسى كشتند.پ 20- تفسير امام قوله عزّ و جلّ وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ سوره بقره 88 امام عليه السّلام فرمود قالوا يعنى همان يهوديانى كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله معجزات گذشته را كه در تفسير آيه فَهِيَ كَالْحِجارَةِ بآنها ارائه داد. گفتند قلوبنا غلف دلهاى ما ظرف علوم و دانش است كه بعلوم زيادى محيط و مشتمل است و با اين وصف نه در كتب آسمانى و نه از زيان پيامبران فضيلت و عظمت مقامى براى تو (اى محمد صلّى اللَّه عليه و آله) نديده و نشنيده‏ايم. خداوند در مقام رد بر آنها فرمود. نه چنين است كه دلهاى آنان ظرف علوم باشد، بلكه به كيفر عناد و كفرشان خداوند آنها را از خير و سعادت محروم و دور ساخته در نتيجه ايمانشان اندك است و به قسمتى از حقائق ايمان مى‏آورند و بقسمتى كفر ميورزند چون وقتى رسالت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سخنان آن حضرت را تصديق نكردند (كه اين خود پاره از مطالب توراة است) لازمه‏اش تكذيب حقائق فراوان است و اندكى از آن حقائق مورد قبول و تصديق آنها خواهد بود و اگر لفظ غلف با سكون لام قرائت شود معنايش چنين مى‏شود كه دلهاى در پوشش و غلاف قرار گرفته كه مطالب و سخنان تو را نمى‏فهميم همچنان كه در آيه ديگرى هست وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ وَ فِي آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ سوره فصلت 5 و گفتند دلهاى از اين حرفها كه ما را دعوت به آن ميكنى در پوشش است و در گوش ما سنگينى خاصى هست و بين ما و تو پرده و حجابى آويخته است و البته هر دو قرائت صحيح و حق است چون اين قوم يهود هم اين حرف و هم ادعاى ياوه و باطل اولى را مى‏گفتند.

 

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به آن گروه يهود فرمود: چرا راه عناد و دشمنى با رسول پروردگار را گرفته و از اعتراف به گناه و انحراف خود كه نتيجه جهل و نادانى است اباء و امتناع ميورزيد. فكر ميكنيد خداوند كسى را بجرم چنين گناهانى مواخذه و عذاب نميكند؟

قطعا اشتباه كرده و دروغ ميگوئيد، بلكه خداوند عذابش را از اين چنين معاندان هرگز بر نميدارد. اين آدم ابو البشر عليه السّلام است كه فقط از راه توبه و بازگشت بخدا مغفرت و بخشش خدا را بخود جلب نمود ولى شما با بقاء بر عناد و دشمنى با حق توقع آمرزش داريد.پ توضيح: مرحوم طبرسى فرموده قرائت مشهور و معروف در لفظ غلف ساكن خواندن لام او است و بطور شاذّ و نادر بعضى هم بضم لام غلف قرائت نموده‏اند بنا بر قرائت اول غلف جمع اغلف است به معناى پوشيده و مستور كه شمشير را در حالى كه در غلاف اغلف گويند يعنى دلهاى ما پوشيده و مستور است و اين مطالب را نمى‏فهميم. و بنا بر قرائت دوم غلف جمع غلاف است و معنايش اين است كه دلهاى ظرف علم و دانش است. اگر اين مطالب و سخنان تو بر پايه منطق و علم بود حتما ما مى‏فهميديم و قبول داشتيم.پ 21- قرب الاسناد ... بزنطى از حضرت رضا عليه السّلام نقل كرده كه فرمود: ايمان يك درجه از اسلام بالاتر و تقوى يك درجه برتر از ايمان و يقين درجه‏اش برتر از ايمان است و در ميان مردم چيزى كمتر از يقين تقسيم نشده (حالت يقين در مردم بسيار نادر و كم است).پ 22- مجالس سفيد و امالى شيخ طوسى ... حضرت صادق عليه السّلام فرمود: يكى از آثار يقين اين است با عملى كه موجب خشم خدا است رضايت و خشنودى مردم را بخود جلب نكنى و اگر از روى حكمت و مصلحت خدا چيزى را بتو نداده ديگران را ملامت و توبيخ ننمائى كه حرص و ولع موجب رزق و توسعه در زندگى نخواهد شد و بى‏تفاوت بودن و نخواستن علت نرسيدن روزى نميشود (بالاخره همين مقدار كه انجام وظيفه نمائى روزى تو زياد باشد يا كم خواهد رسيد) و اگر كسى بخواهد از روزى خود فرار كند نظير گريختن از مرگ بطور قطع روزى او خواهد رسيد همچنان كه مرگش قطعا ميرسد گر چه از او فرار كند.پ 23- توحيد صدوق ... ابو حيان يتيمى از پدرش نقل نموده كه او همراه على عليه السّلام بود در جنگ صفين. بعد از واقعه گفت. در همان زمانى كه على عليه السّلام مشغول تنظيم سپاه خود بود: معاويه در حالى كه سوار بر اسب مخصوص خود كه از هر جهت تحت فرمان او بود متوجه به طرف على عليه السّلام شد و حضرت هم بر اسب مخصوص رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بنام مرتجز و شمشير پيغمبر در دست و ذو الفقار را بر خود آويخته و بر كمر بسته بود.

يكى از ياران حضرت عرض كرد يا امير المؤمنين مراقب باش كه ميترسيم اين ملعون‏

 

نابكار حمله ناگهانى بشما نمايد فرمود گر چه اينكه گفتى صحيح است اين نامرد بدين خيانت ميكند و بدترين ستمكاران است و از تمام افرادى كه با ائمه و رهبران بحق مخالف مينمايد ملعون‏تر است ولى در عين حال اجل مقدر انسان نگهدار انسان است. هر شخصى همراهش ملائكه نگهبان هست كه او را از افتادن در چاه و خراب شدن ديوار بر او و يا رسيدن هر رقم حادثه بد نگهدارى ميكنند اما زمانى كه اجلش فرا رسد او را رها كرده و بدست حوادث مى‏پرسند. من هم همين طور وقتى اجلم فرا رسد بدترين افراد اين امت حركت كرده و اين محاسن را از خون سرم رنگين خواهد كرد و با دست شريف به محاسن و سر خود اشاره فرمود. پيمانى است محكم و وعده‏اى است بدون دروغ.پ 24- امالى صدوق ... فاطمه دختر امام حسين از پدرش عليه السّلام نقل نموده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود امت اسلام در اول كار و دوره نخستين از جهت داشتن صفت زهد و بى‏اعتنائى بدنيا و صفت يقين صلاح و لياقت بدست آورده و موفق باصلاح خود مى‏شود ولى در آخرين دوره از لحاظ بخل و امساك از بذل مال و آرزوهاى دور و دراز بفناء و نابودى محكوم مى‏شود.پ 25- امالى صدوق رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: بهترين و با ارزش‏ترين چيزى كه در دل انسان راه مييابد يقين است.پ 26- ... حضرت صادق عليه السّلام فرمود پنج چيز است كه در ميان بندگان خيلى كم يافت مى‏شود و كمتر از آنها چيزى تقسيم نشده است. حالت يقين و قناعت- صبر و استقامت- سپاسگزارى از نعمت- و آنچه كه تكميل‏كننده اين چهار است كه عقل باشد.پ 27- معانى الاخبار ... پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: به جبرئيل گفتم تفسير يقين چيست؟

گفت: مؤمن كارهايش را فقط براى خدا انجام ميدهد و بطورى عمل ميكند مانند اين كه خدا را دارد مى‏بيند چون اگر او خدا را با چشم خود نمى‏بيند خدا كه قطعا او را مى‏بيند و علم يقينى داشته باشد كه آنچه برايش پيش مى‏آيد و باو ميرسد محال است كه باو نرسد و آنچه باو نرسيده ممكن نيست براى او پيش آيد و باو برسد تا آخر حديث.پ 28- ... هشام بن سالم گويد: شنيدم از حضرت صادق عليه السّلام كه به حمران بن اعين ميفرمود: اى حمران هميشه به افرادى كه پائين‏تر و تهيدست‏تر از تو هستند نظر كن و هيچ گاه به كسانى كه در ثروت و قدرت بالاتر از تو هستند نگاه نكن و خود را با آنها سنجش مكن كه اين روش نيك تو را به آنچه كه قسمت تو شده قانع‏تر ساخته و از زندگى خويش راضى و خشنود ميشوى و عنايت بيشتر و نعمت زيادترى را از طرف خدا بخود جلب‏

 

مينمائى. و متوجه باش عمل اندكى كه هميشه انجام دهى و توام با حالت يقين باشد.

ارزشش از عمل زيادى كه همراه يقين نباشد بهتر و بيشتر است. و نيز بدان بهترين نشانه پرهيزكارى دورى از گناهان و محرمات است و خود دارى از غيبت و آزار مؤمنين است و زندگى گوارا و خوش در گرو خوش خلقى است و بهترين سرمايه زندگى قانع شدن به مقدار احتياج و كفايت مختصر است و زيان بارترين جهل و نادانى حالت عجب و خود پسندى است.پ 29- كتاب محاسن ... حضرت صادق عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روزى حارثه بن مالك را ديد. فرمود حالت چگونه است اى حارث؟ عرض كرد داراى ايمان حقيقى هستم حضرت فرمود: هر چيزى حقيقت و نشانه‏اى دارد اثر و نشانه يقين تو چيست؟

عرض كرد دلم از دنيا كنده و به آن بى‏ميل است و شبهايم به بيدارى و روزهاى گرم با گرسنگى و روزه‏دارى سپرى مى‏شود. و گويا مى‏بينيم عرش پروردگار را كه براى حساب و بررسى اعمال آماده شده و گويا مى‏بينم بهشتيان را كه بديدار يك ديگر ميروند و ضجه و ناله دوزخيان در آتش در گوشم منعكس است منعكس است رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود. بنده‏اى است كه دلش با تابش نور ايمان روشن گشته. اين حالت ارزنده را درست مراقب باش. عرض كرد يا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله دعا كن خداوند نعمت شهادت را بمن عنايت فرمايد. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گفت خدايا نعمت شهادت را روزى حارثه فرما چند روزى طول نكشيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گروهى به جنگ اعزام نمود كه حارثه همراه آنان بود هفت يا هشت نفر شهيد شده بود كه حارثه نهمى آنها بود.پ 30- محاسن ... اسحق بن عمار گويد شنيدم از حضرت صادق عليه السّلام كه فرمود:

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از اداء نماز صبح جوانى را از انصار در مسجد مشاهده نمود كه از بيخوابى سرش بى‏اختيار پائين مى‏آيد چهره زرد و بدن لاغر و ضعيف او از شب زنده دارى حكايت ميكرد و چشمانش در كاسه سرش فرو رفته و گود شده. حضرت فرمود: فلانى حالت چگونه است؟ عرض كرد (بحمد اللَّه) داراى حالت يقينم.

حضرت از اين گفتار تعجب كرد (چون صفت يقين بسيار نادر و كم است) و يا خوشحال و مسرور شد. و فرمود هر چيزى اثر و نشانه‏اى دارد اثر و حقيقت يقين تو چيست؟

عرض كرد همين يقين است كه مرا در حزن و اندوه قرار داده و شبهاى مرا بيدار و در روزهاى گرم به گرسنگى و روزه واداشته است و در نتيجه آن دنيا و تمام تعلقات دنيوى در نظر من ناچيز و بى‏ارزش شده گويا من دارم عرش پروردگار را مى‏بينم كه براى حساب و بررسى اعمال نصب شده و مردم براى حساب همگى جمع گشته و من هم در ميان آنان‏

 

هستم و گويا اهل بهشت در نعمت بهشتى مى‏بينم در حالى كه بر تختهاى بهشتى برقرار و به بالشها تكيه داده و با يك ديگر در انس و الفت هستند و از طرف ديگر گويا دوزخيان را با ضجه و فرياد در عذاب الهى مشاهده مينمايم و گويا صداى غرش شعله آتش الان در اعماق گوش من است. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از مشاهده اين حالت و شنيدن اين مطالب به اصحابش فرمود: اين جوان بنده‏اى است كه خدا دلش را بنور ايمان روشن ساخته و بعد بخود آن جوان فرمود مراقب و نگهدار اين حالت خود باش. جوان گفت يا رسول اللَّه دعا كن كه خدا شهادت در ركاب تو را نصيبم فرمايد حضرت هم اين دعا را در حق او نمود طولى نكشيد كه در يكى از جنگهاى پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله شركت نمود و پس از نه نفر شهيد گشت كه او شهيد دهم بود.پ 31- محاسن ... حضرت صادق عليه السّلام در تفسير اين آيه شريفه لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ سوره تكاثر فرمود يعنى اگر بطور معاينه و مشاهده ببينيد.پ 32- ... حضرت صادق عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده حالت يقين براى بى‏نيازى انسان بس است و عبادت هم براى اشتغال وقت كافى است در كتاب تمحيص هم چنين نقل شده است:پ 33- محاسن ... امير مؤمنان عليه السّلام در ضمن سخنرانى خود فرمود: اى مردم. از خداوند صفت يقين را مسألت نمائيد و بسلامت و عافيت بيش از هر چيز ارزش نهيد كه مهم‏ترين نعمتها سلامتى است و بهترين حالتى كه در دل ثابت و پايدار ميماند يقين است و زيانكار كسى است كه از ناحيه دين زيان ديده باشد حالت و حالت يقين است كه انسان بايد غبطه او را داشته و آرزوى رسيدن باو را داشته باشد. حضرت سجاد عليه السّلام پس از نماز مغرب تعقيب طولانى داشت و مى‏نشست و از خدا نعمت يقين را درخواست ميكرد و نيز در تمحيص هم همين طور نقل كرده تا آن جمله كه فرمود: مور و غبطه و آرزو كسى است كه يقينش نيكو باشد.پ 34- محاسن ... صفوان گويد از حضرت رضا عليه السّلام در تفسير اين آيه كه خداوند بابراهيم خليل ميفرمايد أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي سوره بقره 260 هنگامى كه ابراهيم از خداوند تقاضاى زنده كردن مرده را نمود خداوند از ابراهيم سؤال كرد كه مگر ايمان باين مطلب ندارى عرض كرد چرا ايمان به قدرت تو دارم ولى اين تقاضا براى رويت و ديدن مرده زنده شدن است تا در نتيجه اطمينان و آرامش دل برايم حاصل شود. صفوان گفت آيا در دل ابراهيم شكى بود؟ فرمود نه قطعا ابراهيم داراى يقين بود ولى مقصودش اين بود كه با مشاهده و ديدن مطلب درجه بالاتر يقين و عين اليقين را بدست آورد.

 

پ‏35- محاسن ... حضرت صادق عليه السّلام در تفسير اين آيه شريفه الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى‏ رَبِّهِمْ راجِعُونَ. سوره مؤمنون 60 فرمود وظائف دينى و اعمال خود را انجام ميدهند و يقين دارند كه پاداش اعمال خود را خواهند يافت و عثمان بن عيسى از سماعه از ابى بصير از آن حضرت نقل كرده كه فرمود: با علم باينكه بزودى پاداش خود را خواهند ديد عمل ميكنند.پ 36- محاسن ... حضرت صادق عليه السّلام فرمود: عربى خدمت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله آمد عرضه داشت يا رسول اللَّه بيعت مرا بر اسلام بپذير فرمود: مى‏پذيرم در صورتى كه پدرت را بقتل برسانى. مرد عرب با شنيدن اين حرف دست خود را از بيعت كردن با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله پس كشيد و حضرت با مردم مشغول صحبت شد باز مرد عرب پيشنهاد بيعت كرد. حضرت عين جواب اول را داد فرمود مى‏پذيرم بشرط آنكه پدرت را بكشى. عرض كرد چشم اشكالى ندارد. حضرت با او بيعت نمود سپس فرمود اكنون كاملا روشن شد كه تو رابطه دوستيت را از خدا و رسول خدا و مؤمنين قطع كرده‏اى. البته من تو را وادار بعقوق والدين نميكنم و دستور قتل پدرت را نمى‏دهم ولى با آنها در اين جهان نيك رفتارى كن.پ 37- محاسن ... حضرت باقر عليه السّلام فرمود: گروهى از اعراب پس از آنكه اسلام را اختيار كردند خدمت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شرفياب شدند سؤال كردند آيا پس از اسلام آوردن گناهان زمان جاهليت مورد مواخذه قرار ميگيرد يا بخشوده است؟ حضرت فرمود كسى كه اسلامش نيكو باشد و ايمانش بر پايه يقين صحيح باشد خداوند او را به گناهان زمان جاهليت و قبل از اسلامش مواخذه نمى‏فرمايد ولى كسى كه اسلام او سخيف و بى‏اساس باشد و ايمانش بر پايه صحيح يقين استوار نباشد نه تنها گناهان قبل از اسلام كيفر مى‏شود، بلكه به گناهان بعدى هم مواخذه ميگردد.پ 38- محاسن ... عبد اللَّه بن سنان ميگويد شنيدم از حضرت صادق عليه السّلام كه ميفرمود جايگاه ايمان دل است و يقين هم ممكن است راهى پيدا كند.پ 39- محاسن ... حضرت صادق از على عليه السّلام نقل ميكند كه فرمود: آنچه كه باعث ضرر و زيان مى‏شود در قيامت و آن جهان نبايد كوچك شمرده و همچنين آنچه نفعش در آن روز بدست انسان ميرسد نبايد بى‏ارزش دانست و شما در مطالب و حقائقى كه خدا خبر داده مانند كسى باشيد كه با چشم خود آنها را ديده و معاينه كرده است.پ 40- محاسن ... ابى بصير ميگويد شنيدم از حضرت صادق عليه السّلام ميفرمود: از پروردگار خود عفو و گذشت و عافيت و سلامتى درخواست كنيد چون شما مرد ميدان حوادث و مصائب و بليات نيستيد امت‏هاى پيش از شما از گروه بنى اسرائيل افرادى بودند كه بدنشان را

 

با مشار و اره نجارى دو نيم ميكردند كه آنها تسليم شوند و كفر را بر ايمان ترجيح دهند ولى آنان بهيچ وجه خواسته آنها را اجابت نميكردند.پ 41- محاسن ... عبد الاعلى گويد: مردى از طائفه قريش گفت من مقدار يك عدد خرما از درخت پر ثمر وجود رسول خدا دارم. (شايد منظور اين باشد كه چون من فردى هستم كه با پيغمبر خويشى دارم و از يك طايفه هستيم اين مقدار خود را مستحق ميدانم) عبد الاعلى ميگويد گفتار اين شخص را خدمت حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم حضرت فرمود اين حق براى كسى است كه اين درخت را بشناسد.پ 42- محاسن ... حضرت صادق عليه السّلام فرمود: مؤمن از قطعه آهن محكم‏تر است.

چون آهن وقتى وارد آتش شد گداخته و نرم ميگردد ولى مؤمن اگر كشته شود و با اره دو نيم گردد تغيير حالت پيدا نكرده و نرمش نشان نميدهد.پ 43- محاسن ... اسحق بن عمار و يونس بن عبد الرحمن گويند از حضرت صادق عليه السّلام راجع به تفسير آيه شريفه خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ سوره بقره 63 سؤال كرديم كه مقصود از گرفتن كتاب آسمانى با كمال قدرت و نيرو. آيا نيروى بدنى و جسمانى است و يا منظور قوت قلب و نيروى دل است؟ فرمود هر دو (كمال اعتقاد و ايمان بآن و كمال جديت و كوشش در اجراء آن برنامه‏ها).پ 44- فقه الرضا روايت شده براى تامين بى‏نيازى از غير خدا يقين داشتن كافى و براى مشغول بودن عبادت پروردگار بس است (اگر حالت يقين در انسان باشد هيچ وقت احساس نياز و فقر نمى‏كند و اگر مشغول عبادت و انجام وظيفه باشد وقت بيكارى نمى‏ماند) و جايگاه و مركز ايمان در دل است و حالت يقين هم گاهى در دل خطور ميكند و اين حديث را روايت ميكنم كه در ميان مردم چيزى كمتر از يقين تقسيم نشده و روايت شده كه خداوند افرادى را كه از حق رو گردانيده و منحرف ميشوند دشمن دارد بنا بر اين مراقب باشيد كه قدم شما از حق و حقيقت نلغزد كه هر كس بجاى حق چيز ديگرى را انتخاب كند هلاكت و بدبختى را انتخاب كرده و منافع دنيوى را هم از دست خواهد داد و با حالت خشم و ناراحتى ميميرد.پ 45- مصباح الشريعة. حضرت صادق عليه السّلام فرمود يقين گوهر گرانبهائى است كه انسان را بمراتب بلند و مقامات رفيع و شگفت آور ميرساند و اين گفتار رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است كه از عظمت و ارزش يقين خبر داد هنگامى كه نام عيسى بن مريم عليه السّلام برده شد و گفته شد كه آن حضرت بر روى آب راه ميرفت فرمود: اگر يقين عيسى بن مريم بيشتر بود ميتوانست در هوا حركت كند.

 

پ‏از اين بيان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله استفاده مى‏شود كه ملاك و ميزان برترى انبياء بر يك ديگر تفاوت مراتب و درجات يقين آنها است و مراتب ازدياد يقين حد و نهايتى ندارد و مراتب مؤمنان هم با ضعف و شدت يقين متفاوتند و علامت و نشانه قوت يقين در مؤمن اين است كه از هر قدرت و نيروئى بجز قدرت خدا خود را گسسته باشد و در اجراء امر و فرمان خدا محكم و استوار بوده و در همه حال در نهان و آشكار در درون و برون متوجه خدا و عبادت او باشد و حالات گوناگون در نظرش يكسان باشد. بود و نبود. زيادى و كمى ثروت. مدح و نكوهش. عزت و ذلت. چون مؤمن تمام اينها را با يك چشم ميبيند (آنچه ميبيند خدا و خواست خدا است و اين امور در نظر او مطرح نيست) ولى آن كس كه يقين او ضعيف باشد دلش متوجه اسباب و عوامل ظاهرى است و خود را در برابر آنها كوچك ميكند و دنبال عادتها و مقيد آنها است و تحت تأثير مدح و ثنا و نكوهش بى‏پايه و اساس مردم قرار ميگيرد و جديت و كوشش خود را در كارهاى دنيا و بدست آوردن و اندوختن آن صرف ميكند. البته با زبان خود اقرار و اعتراف ميكند كه بخشنده و نگهدارنده‏اى جز خدا نيست و انسان با سعى و كوشش زياد بجائى و به چيزى نمى‏رسد فقط آنچه كه خداوند مقدر ساخته خواهد رسيد ولى در عين حال در اعماق دلش و در مرحله عمل اين حرفها را قبول ندارد عملش و قلبش با اظهارات زبانى او تطبيق نمى‏كند خداوند متعال ميفرمايد: يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ سوره آل عمران 167 مطالبى كه در دل خود به آن معتقد نيستند با زبان ميگويند و خدا به مكنون دل آنها آگاه‏تر است. و همانا خداوند در حق بندگان خود عنايت فرموده كه هر گونه كسب و كار و فعاليت در تامين زندگى را مجاز و مأذون داشته در صورتى كه حدود و مقررات را مراعات نمايند و فرائض و واجبات الهى و دستورات پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله را رها ننمايند و از طريق توكل و اعتماد بر خدا منحرف نشوند و بر مركب حرص و ولع سوار نشوند ولى در صورتى كه اين دستورات را فراموش كرده و ناديده گرفتند و بر خلاف حدود رفتار نمودند در زمره شقاوتمندان قرار ميگيرند كه جز ادعاى پوچ و دروغ و بى‏محتوى چيزى ندارند. و هر پيشه‏ورى كه توكل را سرمايه خود ننمايد جز حرام و اموال شبهه‏ناك چيزى عائدش نميشود و نشانه‏اش اين است كه آنچه از كسب و كار بدستش مى‏آيد اندوخته و خود بحال گرسنگى و فقر زندگى ميكند و خيرى از او تراوش نمى‏نمايد و اما كسى كه اجازه و حدود دينى را در كسب و كارش مراعات ميكند البته وظيفه كسبى خود را انجام ميدهد و در دل خويش توكل و اعتماد بخدا دارد و اگر ثروت بيشترى بدستش آيد خود را در آن اموال امين ميداند و بود و نبود اين ثروت در نظر او يكسان است. اگر امساك نموده و بذل نكند براى خدا و طبق دستور او است و اگر انفاق كند

 

در آن مواردى كه خدا فرمان داده انفاق ميكند بطور كلى بخشش و نبخشيدنش در راه رضاى خدا و بدستور او است.پ 46- تمحيص ابى بصير از حضرت صادق عليه السّلام نقل كند كه فرمود: هر چيزى حد و حقيقتى دارد عرض كردم حد يقين چگونه است؟ فرمود اينكه جز از خدا از هيچ چيز ديگر ترس و خوفى نداشته باشى.پ 47- تمحيص جابر جعفى از حضرت صادق عليه السّلام نقل كند كه فرمود: انسان لذت و مزه ايمان را در صورتى ميچشد كه يقين داشته باشد آنچه باو رسيده نميشود كه باو نرسد و آنچه نرسيده ممكن نبوده و نيست كه باو برسد. مشكاة الانوار هم از عل